دل نوشته ی زندگی من
این روزها کمی هنگ تر از همیشه هستم انگار در یک خواب عمیق به سر میبرم که توان بلند شدن را ندارم...
این جمله را در دفترم نوشتم و چند بار خوندم ...یه حال عجیب و غریب پاییزی این روزها دارم..یه حالی که انگار تو یک سراب قرار گرفتم.بگذریم..
کتابی که این روزها می خونم هنر ظریف رهایی از دغدغه ها هست ...کتاب بسیار خوبی از مارک منسن...پارسال هم اینو خوندم و امسال هم قرعه به نامش افتاد و شروع به خوندن کردم ...حرف قشنگی که تو این فصل خوندم که زندگی را سراسر رنج تعریف می کنه که رنج هر کس متعلق به خودش هست ...اجتناب از رنج رو نوعی رنج می نامد و پذیرش ان رو یکی از موارد رهایی از دغدغه ها نام ببرده است .این کتاب به ما یاد میده که چطور ببازیم و رها کنیم.
هوا ابریه...بخاری رو روشن کردم و ناهار امروز رو روی اون میزارم...تنها صدایی که به گوشم میرسه، صدای سگ ها از داخله حیاط...بلند میشم و در خروجی رو باز می کنم قهوه ای سریع به سمت حرکت می کنه...بغلش می کنم و هی دستم رو لیس میزنه...یه لحظه به چشماش نگاه می کنم چقدر ارامش داره ...
برمیگردم و ناهارم رو میخورم.
تا من شروع می کنم اقای امیرپور هم میاد.ناهار امروزش عدس پلو با گوشته...دو سه تا قاشق اش رو برمیدارم و کمی واسه قهوه ای میریزم.
بعد از ناهار دلم یه چیز شیرین میخواد(داخل یه ظرف کوچولو یه مقدار مویز نخودچی، پسته و انجیر دارم) ... دو تا انجیر با دو تا مویز می خورم ...
میایم سمت میزم و بقیه کارام رو انجام میدم یکم حس خواب دارم اما از خواب زیاد حال نمی کنم...این روزها بارگیری و تخلیه زیاد داریم و امروز اخر ماه یه عالمه کار رو سرمون ریخته ....
روز خوبی تا انتها از خداوند طلب می کنم.


خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده