دل نوشته ی زندگی من
فصل پاییز ...با هیچ فصلی قابل قیاس نیست ...خودم یه زمستونی هستم که تو دل سرما دنیا اومدم اما عاشق پاییزم...ساعت گوشی ام 05:05 رو نشون میداد..با سرعت خودم رو به ساجده رسوندم ...دلم واسش تنگ شده بود...تنها نشسته بود...چند دقیقه بعد هم عاطفه اومد هر سه به سمت کافی شاب حرکت کردیم تو این هوا بیشتر از هر چیزی یه هات چاکلت می چسبه ...وقتی سفارش دادیم قرار شد یه موضوع رو ساجده انتخاب کنه و هر کدون نظرمون رو بگیم ...
ساجده کمی چونه اش رو خاروند سرش رو کج کرد و گفت پیدا کردم!! گفتم چی ؟ گفت: موضوع ..هر سه خندیدیم..
موضوع در مورد این بود که چطور می تونیم نه بگیم...
من داشتم فکر می کردم که ساجده زدم به شونه ام گفت : تو اول بگو.
گفتم من خیلی سخت می تونم نه بگم اما یکی از کارهایی که می کنم به طرف می گم میشه چند لحظه بهم صبر بدی ...یا فردا بهت خبر میدم...بعد که رفتم خونه خیلی راحت پیام میزارم و میگم : نه
ساجده گفت اینم راه خوبی هستااا...گفت من راحت میگم واسم مقدور نیست و بحث فیصله پیدا می کنه ...عاطفه غش غش خندید گفت من اصلا نمی تونم نه بگم، دوتامون زدیم تو سرش ...و باز هم با هم خندیدیم...
من گفتم یه جاهای خیلی راحت میشه اما طرف مقابل واسم مهم هست که کی هست...که چطور برخورد کنم...مثل برای دوست های صمیمیم کمی سخت تر نه می گم..ساجده گفت منم مثل تووو به دوستای صمیمی ام دوس ندارم نه بگم بعد من گفتم اما به خواهرم خیلی راحت نه میگم ...ساجده و عاطفه هم با هم گقتن ما همم....کلی باز خندیدیم. بیشتر وقتا همین طور الکی می خندیدم.
تم کافی شاب خیلی جالب بود تمام فنجون هاش خودشون طراحی کرده بودن و با سلیقه ی قشنگی دکور رو چیده بودن...بوی عود همه جا رو پر کرده بود ..شمع های رنگی هم روی میز ها گذاشته بودن...یه عکس سلفی کنار هم گرفتیم و بعد همه بلند شدیم و رفتیم بیرون ..هوا سرد بود و من شدیدا دندونام به هم میخورد ...ساجده گفت پایه اید که بریم دوچرخه سواری ..؟ من گفتم: بچه من یخ زدم ..گفت : عامو مسخرمون نکن بزن بریم...کارت ملی خودمون رو گذاشتیم 3 تا دوچرخه گرفتیم دوچرخه ی من از همشون قشنگ تر بود ولی من هنوزم، سرد بود. یه چند دقیقه که گذشت سرما رو فراموش کردم...سرگرم بازی شدم
نگاه ساعت کردم نزدیک های ساعت 7 نیم بود به بچه ها گفتم که من باید کم کم برم...همه با هم سوار تاکسی شدیم من سر کلبه پیاده شدم اونا هم با هم رفتن خونه ..تو راه داشتم به این فکر می کردم که لحظه ها چقدر زود می گذره...از بچه ها که خداحافظی کردم سوار یه تاکسی دیگه شدم که منو رسوند ترمینال و دوباره سوار تاکسی دیگه ای شدم و اومدم خونه ...یه روز خوب کنار بچه ها
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده