دوستانه
عصر پنچ شنبه من در ایستگاه کلبه ...کودکی زیبا کنارم نشسته بود دختری3 ساله با موهای فرفری، چشمانی مشکی درشت و پوست گندم گون.زیرچشمی نگاهم می کرد و من در حال مطالعه با گوشه ی چشمم او را میدیدم. شکلاتی را از کیفم بیرون اوردم سریع سرش را به سمت بالا اورد با مهربونی بهش تعارف کردم اول قبول نمی کرد بعد با اجازه ی مامانش از من گرفت ..#عاشق بچه هام.
من همچنان منتظر عاطفه بودم که ساجده با کلی غر زنگ زد: پس کجایی لاله؟ ومن با مظلومی گفتم: منتظر عاطفه نشستم به در نگاه می کنم یکم خندید اما همچنان غرغر می کرد...حدودا 45 دقیقه منتظر بودم که عاطفه از پشت سر منو غافل گیر کرد ...وای هزار متر پریدم بالا و صدای خنده اش کل ایستگاه رو پرکرد...هر دو کمی پیاده رفتیم و با خط راهی منزل ساجده شدیم تو را کلی از قدیم حرف زدیم از اتفاق های پیش اومده تا رسیدیم ...ساجده با روی باز به استقبالمان امد خونه ی دنجی دارند و من حس راحتی عجیبی داشتم...و دورهمی ما اغاز شد....#حال_خوب_من
#خدایا شکرت
#خدایا مرسی
از داشتن دوستای خوبی که همیشه حواسشون به من بوده هست و خواهد بود...
#خدایا دوستتدارم.
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده