ملت عشق

قاعده بیست و یکم:

به هر کدام ما صفاتی جداگانه عطا شده است. اگر خدا می‌خواست همه عیناً مثل هم باشند، بدون شک همه را مثل هم می‌آفرید. محترم نشمردن اختلاف‌ها و تحمیل عقاید صحیح خود به دیگران بی‌احترامی است نسبت به نظام مقدس خدا.

قاعده 21 از چهل قانون عشق الیف شافاک

جادوی کار پاره وقت

#بریده ای از کتاب جادوی کار پاره وقت نوشته ی جیم ران             

نخستین فلسفه ای که با شما در میان میگذارم: «سود بردن بهتر از مزد گرفتن است.» به این محض این که به این موضوع پی بردم،ثروتمند شدم .پس سود بردن بهتر از مزد گرفتن است.

جیم ران این فلسفه رو این جور بیان می کنه که مزد گرفتن باعث میشود که امرارمعاش کنید که به نوبه ی خود خوب است.سود بردن باعث میشود ثروتمند شود که خیلی خوب است.شما می تونید انتخاب کنید خوب یا خیلی خوب زندگی کنید.در ادامه از کار جادوی کار پاره وقت میگه استاد بزرگش اقای شُف به او می گوید: « اقای ران شما می توانید این کسب و کار اعجاز اور را به صورت پاره وقت انجام دهید و نیازی نیست که آن را به صورت تمام وقت آغاز کنید.» و ادامه داد« اگر شما در آغاز مثلا بین 10 تا 15 ساعت در هفته برای این کار وقت بگذارید در آن صورت با خود میگویید من شغل تمام وقت برای مزدگرفتن و کاری پاره وقت برای ثروتمند شدن دارم.چون سود بردن به ثروت ختم میشود.»

اقای ران راهی را یافت که نه تنها باعث امرار معاش شود ،بلکه باورتان نمیشود ، راهی را یافت که ثروتمند شد.صبح ها بیدار میشود تا کار کند و ثروتمند شود.

شنبه ی من

سلام یه شنبه ی زیبای دیگه از راه رسید.

امروز صبح زود بیدار شدم و خداروشکر زود ماشین گیرم اومد.شدیدا خوابم میومد شروع کردم به خوندن کتاب مسئله ی مرگ و زندگی اما یه باره به خودم ااومدم که گردنم خم شده و خواب رفتم.اصلا نمی تونستم  چشمام رو باز کنم.هنوز نرسیده بودم پس دوباره خواب رفتم تا نزدیک هایی که می خواستم پیاده بشم.یه مسیری رو پیاده روی کردم و مجدد سوار ماشین شدم و این بار بدون اینکه خواب برم کتابم رو خوندم.

کتاب مسئله ی مرگ و زندگی 

#بریده ای از کتاب 

به او می گویم : به این لحظات فکر کن.من عاشق هر ثانیه ش هستم.چطور میتونی این ها رو نادیده بگیری؟او پاسخ میدهد:« مثل این که گوش نمی کنی .من ارزش این لحظات رو می فهمم؛ اما نمی تونم رنجی رو که اکثر مواقع تحمل می کنم ،بهت نشون بدم.اگر به خاطر تو نبود،مدت ها پیش همه چیز رو تموم کرده بودم.» به حرف هایش گوش می کنم.ایا حق اوست؟

دکتر اروین منتظر این هست که جواب ازمایش مریلین برسه ولی هنوز هم باید منتظر باشه .مریلین از زندگی خودش پیشمون نیست به جمله ای نیجه میرسه که در زمان درست مردن.

تا اینکه جواب ازمایش میاد و میبینه که برخی شاخص های منفی در طول چند هفته کاهش پیدا کردهاند.در ماه سپتامبر یکی از دوستهای مریلین به نام ایوری یک دورهمی خیلی خوب تشکیل میده و همه دوستان روز دعوت می کند و مریلین خیلی خوشحال از این دورهمی و همگی ابتدا کتاب سی نامه کوتاه نوشته اند

#بریده ای از کتاب:

یکی از این یادداشت ها این طور شزوع میشود :شاید نمی دانی از اولین باری که همدیگر را دیدیم،چقدر برایم مهم بوده ای! یکی دیگر این طور :« در چه دنیاهایی را که به رویم باز نکردی!» و دیگری : «آشنایی با تو برای من شانس و فرصتی بزرگ بود!»

جمعه ی من

دیروز وقتی اومدم جاتون خالی یه ناهار خوشمزه مامان پز خوردم ...بعد از اون خوابم برد تا ساعت ۶ وقتی بیدار شدم نمیدونستم کجا هستم ...😉😉بعد حدودا ساعت ۷ بود که هستی خانم اومد.بهشون قول داده بودم که واسشون لازانیا درس کنم واسه همین لباس پوشیدیم رفتیم بیرون وسایل لازانیا رو گرفتیم و اومدیم به دو تا هستی گفتم کفش منو کامل بشورید تا من یه لازانیا درس کنم...چقدر زورگوهستم اره؟😄😄جاتون خالی یه لازانیا خوشمزه درس کردیم با هم خوردیم.بعد پیاده روی کردیم و یه صحنه ی زیبا دیدم یه عالمه کاکتوس های رنگی که عکسش رو تو اینستاگرام به آدرس @laleshafiee8 مراجعه کنید و عکس کاکتوس های رنگی رو ببینید.صبح زود ساعت ۵:۴۵ دقیقه بیدار شدیم و طبق قولی که به هر دو هستی داده بودم رفتیم سمت پارک محله ی ولی عصر کلی بازی کردن و از همون جا به سمت نانوایی و آش فروشی حرکت کردیم و با دست پر برگشتیم خونه صبحونه رو خوردیم و بعد خواب رفتیم.خیلی روز خوبی واسه این دو تا جوجه رقم خورد بعد که بیدار شدیم کلی بازی کردیم.باهاشون منچ بازی کردم و اینقدر شش شش شش اوردم که برنده شدم 😄😄😄😄چقدر حالم کنار این دو تا جوجه خوبه.حالا مامانی رفته بستنی بگیره تا همگی دور هم بخوریم و بعد هم بریم رای بدیم.بیشتر از ریاست جمهوری ذوق و شوق تو محل ها هست.یعنی این قدر تبلیغ آنقدر انرژی که خدا میدونه.

خب انشالله که همگی موفق باشید.روز همگی بخیر و شادی 

پنچ شنبه ی من

پادکست کتابگرد از اپلیکیشن طاقچه پلی کردم مهمون این برنامه اقای مجتبی شکوری هست...این پادکست رو به همه ی دوستان پیشنهاد میدم این روزا کتاب های خوبی از این برنامه بهمون پیشنهاد شده و من واقعا از خوندن این پیشنهاد ها خیلی لذت میبرم.

امروز پیش به سوی سروستونم...مامانی دارم میااام.قرار شده ناهار واسم کتلت درست کنه وای که من عاشق دست پخت مامانم هستم.هستی منتظر من و من عاشق این دیدار.

این هفته یه هفته بسیار عالی بود و خوشحالم که به خوبی داره به اتمام میرسه.دلم غرق شادی و لبم پر از خنده ...مامانی خیلی دوستدارمممم عاشقتم...دستات رو میبوسم و از داشتن تو خدا رو شکر می کنم.

راستی فردا رای میددید؟؟؟؟امشب دیگه کاندیدا تمام تلاش خودشون می کنند .ریاست جمهوری هم که دو نفر شدن.

 

ملت عشق

قاعده بیستم

اندیشیدن به پایانِ راه، کاری بیهوده است. وظیفه تو فقط اندیشیدن به نخستین گامی است که برمی‌داری. ادامه‌اش خود به‌ خود می‌آید.

قاعده بیستم عشق شمس تبریزی سایت فندق

 

چهارشنبه ی من

سلام صبحتون بخیر...امروز چهارشنبه و من بیشتر هر روز خوابیدم...صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم و بازم دلم خواب میخواست اما به قول مامانم دیگه بهش فکر نکن.منم دختر حرف گوش کن دیگه بهش فکر نکردم.با سرعت بالایی اماده شدم و از خونه زدم بیرون حدودا ساعت 7:35 بود که رسیدم کارخونه.اول میزم رو مرتب کردم و وسایل اضافی رو تو سطل زباله ریختم و با دل اسوده تر نشستم و از اپلیکیشن طاقچه کتاب مسئله ی مرگ و زندگی اروین یالوم باز کردم و ادامه دادم.

کتاب به جاهای قشنگ تری رسیده امروز یه جمله ی قشنگی رو رنگی اش کردم 

پاراگرافی از صفحه 49 خیره به خورشید توجهم را به خودجلب می کند.در آنجا مصاحبه ای را با یک بیمار عزادار توصیف کرده ام که دوستی عزیز را از دست داده و به شدت دچاره اضطراب مرگ شده بود.من پرسیدم :«چه چیزی درباره مرگ هست که تو رو بیشتر میترسونه؟او پاسخ داد : « همه کارهایی که انجام نداده ام.»این حس خیلی مهم است و هسته مرکزی کار روان درمانی من بوده است.من سال های زیادی قانع شده بودم که رابطه ای مستقیم میان اضطراب مرگ و حس زندگی نازیسته وجود دارد.به عبارت دیگر: هر چقدر بیشتر زندگی نکرده باشی،اضطرابت از مرگ هم بیشتر خواهد شد.

اروین یالوم در این کتاب خیلی نگران نبودن همسرش هست از پانزده سالگی عاشق او بود و در همه ی این سال ها با هم بودن.کتابی از کتاب های خودش رو ورق می زنه به نام خیره به خورشید که داستان های جالبی از بیمار هایش در آن نوشته است.و دوباره کتاب را مرور می کند خواب های عجیب و غریب از مرگ میبینه .مریلین هم ناراحت اما تمام تمرکزش بر روی اعلاج بیماری اش هست دوره ی جدیدی رو شروع کرده به نام ایمونوگلوبولار که باعث شده این دوره درمان بتونه لحطات شادی رو کنار خانواده اش داشته باشد.و به دکتر اِم گفته اگر این دوره ی درمان خوب پیش نرود به شیوه مراقبت تسکینی رو می اورد اگرچه باید از همه در مورد این مسئله تصمیم گیری کنه چون خودش تنها نیست.او خوشحاله که دوستای زیادی داره و برای تشکر از همه ی دوستان خودش نامه ای می نوسید و برای همه ایمیل میکند متن نام این است که:

دوستان عزیزم 

از این که به جای پیام شخصی این پیام عمومی را برای شما ارسال می کنم ،پوزش میخواهم.من از لطف و محبت شما در طول شش ماه گذشته سپاسگزارم.برای گل ها ،ملاقات ها،کارت ها،غذا و دیگر کارهایی که از سر لطف و مهربانی انجام دادید.با همین محبت ها و حمایت ها بوده که من تا اینجا ادامه داده ام.به دلایل متعددی ،دیگر شیمی درمانی را رها می کنم و شیوه درمانی جدیدی را که به ان ایمونوگلوبولار می گویند شروع می کنم.این شیوه درمانی ،عوارض جانبی شدید شیمی درمانی را ندارد، اما شاید کمتر اثر بخش باشد.در یک یا دو ماه اینده خواهیم فهمید که ایا این شیوه درمانی روی من موثر بوده است یا نه.

اگر و هنگامی که وضعیتم بهتر شود،امیدوارم بتوانم با هریک از شما حضوری یا لااقل تلفنی صحبت کنم .لطفا بدانید حالا که درمان ایمونوگلوبرلار را با تیم پزشکی استنورد طی می کنم تا بلکه طول عمرم بیشتر شود،دعا و عنایت شما قلبم را ارام کرده و استقامتم را افزایش می دهد.

با عشق به همه شما ،مریلین.

کتاب بسیار جالب و روانی هست که مسئله ی روبرو با مرگ رو از نگاه خودشان برای ما نوشته اند.

دیروز کلاس سنتورم خوب بود بعد از کلاس به مامانم زنگ زدم و گفتم حتما اخر هفته پیشت هستم تا شب چند بار تماس گرفت ..مامان حتما میای؟؟؟اره مامان میام.دیروز روز خوبی داشته ام تا صبح خواب مامانم رو میدیدم این قدر که وقتی بیدار شده بودم خیلی دلتنگش بودم  گوشی رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم و  هر جمله ای به دوستدارم ختم میشه.میگم مامان دیشب تا صبح خوابت دیدم میگه مامان منم اینقدر خوابت دیدم که حیفم میومد بیدار بشم...چقدر این مامان گلی ام رو دوس دارم.الهی من دورت بگردم. بهش میگم مامانم خوشحالم که اخر هفته میام پیشت میگه هستی خیلی منتظرت هست زودی بیا...روزهای خوبی در پیش رو دارم و این کتاب هایی که جدید می خوانم ارامش خوبی رو برام به همراه داره به مامانم در مورد کتاب میگم و اون این قدر با ذوق گوش میده که دوست دارم بازم واسش حرف بزنم.مامانی ممنونم که به حرفام و تمام چیزهایی که تو ذهنم هست خوب گوش میدی و ازم سوال میپرسی این یعنی که تو هم علاقه داری..مامانی کلی دوست دارم.

سه شنبه ی من

امروز صبح زود از خواب بیدار شدم اگر چه شدیدا به خواب نیاز داشتم اما باید مطابق برنامه ام جلو برم.پس کتاب هفت عادت مردمان موثر رو خوندم و نکات آن رو امروز عصر یادداشت می کنم.بعد به مدت 11 دقیقه مدیتیشن انجام دادم و ذهنم تمرکز بالاتری پیدا کرد.و بعد شروع به ورزش صبحگاهی با یک اهنگ بیکلام کردم.هنوز تایم داشتم پس اشپزخونه رو کمی جمع و جور کردم و تمام وسایل رو سر جای خودش قرار دادم.

امروز صبح تا رسیدم یکم کتاب مسئله ی مرگ و زندگی نوشته ی اروین یالوم خوندم این کتاب توسط خود ارو و مریلین که مریلین مبتلا به بیماری میلومای چند گانه است و تحت شیمی درمانی هست و خودش هم از بیماری قلبی رنج می بره.هر دو با هم این کتاب رو نوشته اند ...کتاب بیسار متاثری هست اینکه مرگ هر دو خیلی نزدیک هست و شاید اخرین تابستانی باشد که کنار هم هستند.

این کتاب این جمله رو برای من بیشتر بولد می کنه که دنیا ارزش هیچ چیز جز زندگی کردن نداره.اولین کتابی که خوندم وقتی نیجه گریست بود اون کتاب با این حالی که پر از فلسفه بود اما واسه من دلچسبترین کتاب دنیای من شد.و این کتاب هم شدیدا در ان غرق شدم.تمام فصل های ان رو با ولع زیاد میخونم.

به این فکر می کنم که چقدر دیگه من زنده هستم؟؟؟و چقدر طبق رسالتی که شعار من هست زندگی کردم؟؟؟کمی بغض می کنم اما باید واقع بین باشم.باید از سمت راست مغزم کم کنم و از سمت چپ مغرم استفاده کنم .سمت راست مغر احساسات ما رو درگیر می کنه و سمت چپ مغر منطق ما رو.

امروز برای خودم و مسئولیت هایم در برابر خودم خانواده دوستام کارم سلامتی ام طبیعت شروع به نوشتن کردم که شعار من چی میتونه باشه؟؟؟؟من چکاری می توانم انجام بدم چه رفتار و کردار یا مهارت هایی باید یاد بگیرم.نوشتن این موارد منو متعهد تر میکنه و میتونم بگم امید من به زنده بودن و زندگی کردن دوبرابر میکنه.

یکی از چیزهایی که یادگرفتم که در زمان حال باشم و به دیگران عشق بورزم از استعداد هایم و توانایی هایم برای این رسالت استفاده کنم تا می تونم انرژی بخش باشم و انچه انجام میدم بر زندگی دیگران تحویل ایجاد کنه.

 

ملت عشق

قاعده نوزدهم

اگر چشم انتظار احترام و توجه و محبت دیگرانی، ابتدا این‌ها را به خودت بدهکاری. کسی که خودش را دوست نداشته باشد ممکن نیست دیگران دوستش داشته باشند. خودت را که دوست داشته باشی، اگر دنیا پر از خار هم بشود، نومید نشو، چون به زودی خارها گل می‌شود.

نوزدهمین قاعده عشق شمس تبریزی سایت فندق

شنبه ی من

سلام اول هفته بخیر و شادی ....خوبی؟؟؟روز دختر مبارکککککککک

هفته ی خوبی انشالله در پیش داریم.

دیروز صبح زود از خواب بیدار شدم ...واای اصلا خوابم نبرد...فکر می کنی ساعت چند؟؟؟؟؟ساعت هفت صبح چشمام کامل باز شد.وای خدا چکار کنم؟؟بدون معطلی از سر جام بلند شدم لباس ها رو تو تشت ریختم اشپز خونه و حال رو جارو کردم و رفتم سراغ میگو هااا...دلم یه باره واسه مهسا تنگ شده ..همیشه مامانش واسمون شاه میگو میفرستاد و اونم با تمام عشق واسه من میگو پلو درست می کردبا کلی ادویجات و مخلفات جور واجور....روحش شاد اون موقع تنها ماستی که خرید می کردیم ماست سون بود و منم همیشه تودو مرحله قاشقم رو می خوردم...یادش بخیر مهسا و الناز می خندیدن میگفتن تو چکار می کنی...

ساعت ها با هم مینشستیم میگو پاک می کردیم میگفت لاله باید این کمرش رو با چاقو یه خط بندازی بعد با هم میرفتیم همه رو میشستیم.بعد میگفت لاله زیاد نباید ابپز کنی چون سفت میشه....وای وای تمام خاطرات اون موقع ها جلو چشمام رد شد...درگیر پخت و پز شدم یه باره نگاه ساعت کردم دیدم ساعت نه نیم هست یه سفره پهن کردم یه صبحونه خوب خوردم و یه قهوه هم واسه خودم درس کردم...خوب بود...دیروز مراسم روز دختر بود.پارسال روز دختر خیلی کادو گیرم اومد...اما امسال هیچی چرااا؟؟؟؟؟؟بهرحال دیروز روز خوبی بود.

دیشب اصلا خوابم نبرد هی در حال روشن و خاموش کردن کولر بودم صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدم.با خستگی زیاد...سریع اماده شدم و اومدم کارخونه .مامان مهسا بهم زنگ زد و روز دختر رو بهم تبریک گفتت.وااای خدا بهشون صبر بده کلی باهاش صحبت کردم و احساس کردم دلش گرم شد.

الان ذهنم یه استپی خورد...نمیدونم.خدایا به تو سپردم.

روز دختر بر همه ی  دختران مبارک باد.

سه شنبه ی من

 

کتاب ظرافت جوجه تیغی تموم شد امروز صبح دلم واسه رنه تنگ شده بود واقعا با کتاب عجیب انس گرفته بودم شاید مجدد شروع به خوندن کردم.

دیروز وقتی اومدم تا در کوچه رک باز کردم بلند خاله رو صدا کردم اونم انگار که منتظرم بود کلی با هم صحبت کردیم و یه بشقاب پر ماکارونی بهم داد وای خدایا شکرت. رفتم بالا هوای خونه خیلی گرم بود کولر هم که روشن کردم بازم خونه خنک نشد سریع واسه خودم یه قهوه درس کردم و نیستم پای ساز م.خیلی تمرین کردم و از اینکه دوباره میخوام از اول شروع کنم هم خوب بود هم بد خوب بود چون یه مرور خوب میشه بد بود چون یکم کسالت بار هست اما من به بدش اصلا توجه نکردم.بعد رفتم  کتابام رو گرفتم کتابام خیلی دوس دارم تا مرداد ماه کتاب دارم و احتمال خرید کتاب مجدد خیلی کمه.اگر چه من خیلی در برابر خرید کتاب سست هستم.این هفته واسه خودم برنامه خوبی ریختم و سعی کردم که خوب جلو بیارمش.بعد رفتم سمت شهدا و کمی اونجا نشستم حس خوبی بهم میده پر از آرامشه. یه دختر کم سن و سال همیشه اونجاست شکلات پخش میکرد.با هم صحبت کردیم گفتم اون روز که با خانم احمدی طاهره رو میگم میشناسی که گفت اره گفتم اومدیم دیدمت دوباره گفت اره یادم اومد.داست دعا میخوند  انشالله که حاجت روا بشه.خدایا شکرت.

امرور صبح زود از خواب بیدار شدم کتاب خوندم پادکست گوش کردم ظرفا رو شستم و بعد مدیتیشن کردم  وقتی مدیتیشن رو انجام میدادم ذهنم سخت میتونستم  متمرکزش کنم و حواسم سریع پرت میشد اما به هر سختی که شد تمرکز کردم این تنفس دم و بازدم اکسیژن کافی به مغزمون می فرستند پس سفارش میکنم حتما صبح زود یا قبل از خواب مدیتیشن کنید.

مامان جانم امروز وقتی بیدار شدم خیلی بهت فکر کردم چی باعث میشه که این قدر شما مامانا  از خود گذشتگی دارید اما ما کمی خودخواهیم. فکر میکنیم هر چی ما باید بگیم باید بشه گاهی فکر نمی کنیم که تو هم مثل ما باید آزاد باشی و زندگی راحتی داشته باشی مامان ببخش که گاهی فراموش میکنم تو هم اختیار و زندگی داری.مامان تو معنای صبر و گذشت رو با رفتارت به من یاد دادی مرسی.ارامش تو حال خوب تو مطمئنا حال خوب من هست.پس من کمی از دخالت های روزمره ام دست بر میدارم  میدانم که میدانی همش از دوست داشتن هست اما ببخش.

مامان جانم دوستدارم‌.روزت قشنگ.

روز خوبی رو برای همه آرزو میکنم.

امیدوارم امروز یه روز خوب واسه همه ی ما باشه.

 

 

دوشنبه ی من

 دیشب یکم حالم گرفته شد اما با وجود هستی خانوم حالم رو کنترل کردم...عصر چند تا مهمون داشتیم زنعمو هم اومد اونجا بعد بلند شدم واسه هستی پیتزا درست کردم ..مامانم هم که آش درست کرده بود.اینو بگم آش های مامانم فوق العاده هستند کمی خوردم اما بیشتر گذاشتم که پیتزا حاضر بشه خیلی شکمو هستم میدونم....پیتزا رو خیلی تند کرده بود اما واقعا خوشمزه شده بود.یادش بخیر یه دورهایی غذا های فست فودی زیاد درست می کردم...و چقدر حالم خوب بود لازانیا،پیتزا و غذاهای لاله پز ...اگر چه غذاهای سنتی هم دوس دارم خورشت بادمجونام خوشمزه درست میکنم ...اما بهرحال با هستی و ابجی  نشستیم یه ظرف بزرگ رو پیتزا  خوردیم.هر کار مامانی کردیم نخورد گفت معده ام درد میگیره اما میدونم که دلش می خواست اما کنترل کرد.دورت بگردم مامان قشنگم

صبح زود حرکت کردم اومد به سمت زرقون...تو ماشین با زهرا کلی حرف زدیم و یه جاهایی هم خوابمون برد.ساعت حدودا هشت بود که رسیدم کارخونه.مامانم زنگ زد گفت رسیدی گفتم اره مامان جانم رسیدم بابام هم یه نیم ساعت بعد تماس گرفت و مثل همیشه گفت رعایت کنیا...گفتم چشم شما امر بفرما.

دلم واسه مامان خیلی تنگ شده انگار نه انگار تازه دیدمش.اما هیچ کاری ساخته نیست و باید گاهی دور بودن ها رو تحمل کرد .مامان چون منتو خونه خیلی پر تحرک هستم خیلی بیشتر دوس داره ..انگار حالش با من خیلی خوبه ...انگار دلش ارومه .میگه لاله وقتی تو ناراحتی من میفهمم تو این چند روز مثل همیشه نیستی  تنهایی تو رو خسته کرده میگم مامان دورت بگردم من خوبم تو خوب باش من خوبم ...نگران چی هستی تو...من همه ی عمرم تنها زنذگی کردم همیشه گلیم خودم رو از اب کشیدم غصه منو نخور من خودم رو سرگرم می کنم ..میگم مامان من قبول کردم تنها زندگی کنم پس مسئولیت اینو هم قبول می کنم.خودت میدونی که خدا عجیب هوای دل منو داره و هیچ وقت منو تنها نزاشته ..میگه مامان میخوای برگردی خونه؟ میگم مامان بیام خونه خب بعدش چی؟؟؟این راه من ادامه میدم تو فقط دعام کن.

خدایا شکرت .خدایا شکرت.

امروز عصر بعد از چند روز میام خونه باید سنتورم رو خوب کار کنم.باید درس هایی که بهم داده رو خوب بزنم.دو تا کتاب جدیدی سفارش دادم اون دوتا هم رسیده باید برم بگیرم.پیاده روی هم که دارم واسه فردا هم باید غذا درس کنم...چی؟؟؟؟شما نظر بدید.

خدایا شکرت بابات اینکه همیشه مراقب من هستی و بهم یاد دادی که دل هیچ بنده ای رو نشکنم..خدایا خودت مراقب دلم باش.خدایا سپردم به تو.

مامان جانم غصه ی منو نخوریااااا باشه؟؟؟من لاله دختر روز های سختم.

#من میدانم که می توانم

شنبه من

 شنبه همیشه واسه من قشنگی های خودش رو داره ...با دوست های قدیمی خودم  تماس گرفتم و واسه یه دور همی خوب دعوتشان گرفتم.رفیق خوبم هم خودش زنگ زد ساعت ۷ نیم زودتر از همه اونجا وایساده بود برادرزاده اش هم همراه خودش آورده بود ...این رفیق خوبم جز بهترین های زندگی منه امکان نداره من چیزی ازش بخوام و اون بهونه ای  واسم  بیاره تا دیدمش گفتی کجایی تووو چقدر دلم تنگ شده....احساس میکردم بغض دارم گفتم دیروز زنگ زدم نبودی گفت مامانی گفت واای زری کجایی تووو؟گفت دیوونه دلم منم واست تنگ شده بود و محکم همو بغل کردیم و منتظر موندیم تا بقیه هم اومدن از سر خیابان حافظ شروع به پیاده روی کردیم و ما دو تا جلوتر از بقیه حرکت کردیم کلی حرف زدیم احساس خوبی داشتم.زودار از بقیه رسیدیم پارک و یه عالمه خاطرات رو با هم مرور کردیم.این قدر حرف زدیم که انگار صدسال بود همو ندیده بودیم کلی ازم تشکر کرد که این برنامه رو تدارک دیدم.دست همو محکم گرفته بودیم و از بودن کنار هم لذت بردیم.بهش گفتم زری دیروز شدیدا دلم هوات کرده بود گفت دیروز با سمانه بیرون بودم اصلا متوجه نشدم.و محکم منو بغل کرد و گفت مرسی که هستی ...خدایا شکرت.رفیق خوبم مرسی که هستی ...

وقتی اومدم مامانم کلی خوشحال بود که دوستام و دیدم و گفت واسم تعریف کن چکار کردین ...مامانم میدونه که چقدر من رفیق های خوبی دارم  و همیشه با از دوستام به بهترین نحو پذیرایی و تشکر میکنه.این دوستم همیشه مامان دوسش داره. مامانی خیلی دوستدارمممممم.راستی مامانی قرار شد  شنبه با زهرا بیام شیراز ساعت ۶ حرکت میکنیم.

مامانی راستی ممنونم از بودنت که همیشه منو از آرامش وجودت آروم میکنی.بابت شام خوشمزه ات  هم مرسی دست هات رو میبوسم و خدا رو شکر میکنم.

بیان نا ممکن

عصر قرار گذاشته بودم که به دوستم تماس بگیرم اما هر چی زنگ  زدم نبودش ...اخرین تماس مامانش جواب داد وااای که چقدر دلم تنگ شده بود اشکم ریز ریز میریخت  اما به سختی جلوی اشکام  گرفتم دوستم رفته بود بیرون نبودش...حتما خودش تماس میگیره...چقدر حرف دارم واسه گفتن اما پر از سکوتم.

مامانم خیلییی مهربونه آداب و اوصول خودش رو داره اما دلش از یه شیشه هم نازک تره اگر چیزی بشه صبوره اما اشکش سریع میاد.منم یه جورایی مثل خودشم  دلم نازک و زودرنج...چکار کنم با این اخلاقم....؟

رفیق خوبم زنگ زدم نبودی مامانت جواب داد گفت رفتی بیرون...مراقب خودت باش.مامان میگه بگو یه وقت نیای این ورا....میگم بابا  سرش شلوغه اما باور که نمیکنه...

عصر جمعه

با هستی و دوستش که اونم اسمش هستی هست ...نشستیم و دور هم کتاب شازده کوچولو رو خوندیم از اینکه بچه ها کلمه های جدید یاد بگیرن  و روان بخونم لذت میبرم.کاش بشه کتابخوانی بزرگی رو ایجاد کرد که همه بتونن بخوانند و در زندگی به کار ببرن.

این روزها خیلی ساکت شدم و بیشتر از اینکه حرف بزنم بیشتر گوش میدم انگار هیچ حرفی ندارم ساعت ها هستی از تصورات خیالی اش برام حرف میزنه از رابطه ها و دوستی های کودکانه اش از اینکه چقدر دوس داره زودی بزرگ بشه از اینکه موهاشو  خیلی دوس داره...و من فقط گوش میدم.هر بار که چیزی میخواد میگه خاله خیلی زیاد دوست دارم میگم خاله چی میخوای هااا و از ته دلش میخنده.

فردا بهشون قول دادم که میبرمشون صبح زود پارک و از ظهر تو فکر چه تنقلاتی بیارن  هستن.ذوق و شوقشون  توصیف ناپذیر هست انگار مثل خودمون که قرار بود بریم اردو...همون حس و حال رو دارن‌.

رو پله ی حیاطمون  نشستم و باد گرمی در حال وزیدن هست و دو تا هستی داخل دارن باهم حرف  میزنند و صدای خنده شون به گوشم میرسه و از اتاق دیگر صدای تی وی که مامانم داره نگاه میکنه میاد .آسمون صاف و بدون هیچ پرنده ای  و صدای دور زدن ماشینی از کوچه شنیده میشود.

فکرم به همه جا پرواز میکنه چقدر خوبه که میشه فکر و خیال رو همه جا برد.دستم رو بر روی قلبم می گذارم و آروم با خدای بزرگم حرف میزنم انگار در خلسه ی بزرگی خودم رو جا میدم.خدای خوبم بیشتر از هر چیزی دوست دارم می دانم که صدای قلبم از وجود تو هست.نفس می کشم چون تو هستی زندگی میکنم چون امیدم تو هستی ...خدایا خدای خوبم میشه کمی مرا بغل کنی به بغلت نیاز دارم من هر چی دارم از تو دارم پس کنارم بمون.

#خدایاشکرت

جمعه ی من

آفتاب کل تخت رو گرفته خیلی گرمم شده صدای مامانم از داخل می شنوم لاله ، هستی بلند شید آفتاب اومده ..‌مریض می شید..اصلا جون نداشتم اما مجبورم که بیدار بشم.دیشب خیلی خواب دیدم ...خیلی خسته بودم ...نگاه ساعت کردم عقربه ها ساعت رو ۸ نیم نشان میدهند.چقدر خوابیدم ...هر روز ۵ نیم بیدار میشم و امروز ....وای ۸ نیم.

صبحونه واسه خودم و هستی نیمرو درست کردم هستی اینقدر با آرامش غذا میخوره که دلت میخواد همین جور بهش نگاه کنی و من اینقدر تند که نمی تونی درکش کنی 🤣🤣🤣.

واسه ناهار مامانی قراره که خورشت بادمجون درست کنه چقدر دست پخت شیرین جون  رو دوس دارم.کلا همه ی مامان ها با عشق غذا درس میکنند.

کتاب جدیدی رو انتخاب کردم قهوه ی سر آقای نویسنده نوشته روزبه معین تو یه مدت دست خیلی ها می دیدم و اون دفعه که رفتم کتابفروشی این کتاب هم انتخاب کردم.کتاب شازده کوچولو هم مجدد دیروز خوندم چقدر این کتاب با حجم کم بهم حس خوب میده ...همیشه وقتی به تهش میرسم اشکم می ریزه ....شما کتاب شازده کوچولو رو خوندید بهم نظرتان رو بگید.؟

مامانی الهی من دورت بگردم ....مامانی الهی من فدات بشم .

شب ارام

روی تخت دراز کشیدم و چشمم به آسمون ستاره ها رو می شمارم یه ستاره پر رنگ تر از همه ی ستاره ها بچه که بودم همیشه می گفتم اون ستاره پر رنگه مال منه ...حالا تمام آسمون رو با دقت نگاه میکنم اون کمرنگ ترین ها خیلی دور تر قرار دارند شاید پر رنگ تر باشند و من کم رنگ ببینم.تمام ستاره های روبروی را بهم وصل میکنم شکل های مختلفی رو تو ذهنم می سازم ...به شکل که نگاه میکنم تصویر زیبای تو رو میبینم صدایت در گوشم می پیچد لاله لاله نگاهت میکنم و هنوز صدایم میزنی ....نمیدونم رویاست یا واقعی اما صدای جیرجیرک باغچه تمام حواس منو پرت کرد ...حواسم رو دوباره به ستاره ها معطوف میکنم دوباره با تموم وجودم تو رو در ذهنم نمایان میکنم و بدون مقدمه از احساسم برای تو میگویم از تو می شنوم که دلم را با نگاهت ارام میکنی.اشکم جاری شد دلم میخواهد دستت رو بگیرم.

میتوانم این عشق را جور دیگری برای خودم بنویسم جور دیگری برای خودم بخوانم اما هنوز هم نیاز به سکوت دارم.سمت چپ من هستی ارام چشمانش را بسته این ظرافت کودکانه را در قیافه ی او حس میکنم.چشمانش رو میبوسم چشمم را میبندم اما باز تو را میبینم انگار کنار می انگار همین جاهستی...ازت میخواهم که با من حرف بزنی اما با نگاه معصومانه ات تنها نگاهم میکنی.من میتوانم به جرئت بگم که عاشق شدم.و عشق تنها چیزی هست که هر کجا که باشی مومن نگهت میدارد.

نمیتوانم حرفی بزنم گاهی هیچ حرفی برای گفتن نمی ماند.به چشمانت دوباره خیره میشود انگار در گوشم زمزمه میکنی لاله دوست دارم و باصدای کمی بلند تر میگویم عاشقتم.

عصر پنچ شنبه

من رسیدم سروستان هوا خیلی گرم بود اما خوشبختانه زود ماشین گیرم اومد با اتوبوس اومدم.سر شهرداری پیاده شدم و اومدم خونه خورشت خورشت شیرین جون سوخته بود تا تونسته بود دارچین در ادویه جات بهش زده بود ‌..بهش میگم انگار حلوا میخورم میخنده میگه میدونم میدونم.

مامانی چقدر دلم تنگ شده....میگه منم دلم تنگ شده.

مامانی تو تمام زندگی منی ....مامانی هر لحظه دعات میکنم خداروشکر که دارمت.الهی من دورت بگردم.الهی من قربونت برم.....مامان....؟

 

پنچ شنبه ی من

دیشب تا دیر وقت خوابم نمیبرد کتابی از بزرگ علوی به اسم چشمایش را به اتمام رساندم ...کتاب پر از لحظه هایی بود که می توانستی خودت رو در آن روزها و آن سال ها حس کنی...اقای ناظم استاد ماکان اقا رجب محسن کمال یا فرهاد میرزا رییس شهربانی و در اخر فرنگیس که تمام لحظه رو برای ما از دلش گفت و به دل من نشست.از پارس از لذت های خوشگذارنی در پاریس از خداداد که مریض و علیل بود از استفانو استاد بزرگ ماکان و از نهر کرج و عشق بازی ها با استاد ماکان از عشق و ترس از شادی و غم از شجاعت همه و همه جوری توصیف کرد که من خودم رو در ان صحنه ها احساس میکردم حضور دارم.

دیشب بعد از اینکه خوابم برد خواب میدیم که مامانم بهم میگه لاله مراقب خودت باش همه ی وسایل رو جمع کن یادت نره چیزی چک نکنی قفل ها گاز لامپ ها و در ورودی به تراس رو چند بار چک کن...صبح اولین نفری که به من گوشزد میکنه مامانم هست که میتونم بگم خوابم  تعبیر شد...جالب همیشه این توصیه ها بهم می کنه اخه یه خورده فراموش کارم یه بار تمام وسایل ارایش و بهداشتی ام رو جا گذاشتم مجبور شدم آزانس بگیرم و برگردم ...واسه همین هر بار یکی یکی بهم اعلام می کنه کیف پولی ات رو بردار شارژت رو بزار، چمدونت رو مرتب بچنین و همه جا رو درست چک کن.مامانم یه ظرافت خاصی تو نظم و انضباط داره انگار نافش رو با نظم بریدن..و براش مهم هست که منم مثل خودش باشم اما من کمی بی نظم تر از اون چیز که باید باشم.

مامان جانم عزیزدلم..مهربونم ...الهی من دورت بگردم تمام وسایل رو جمع کردم و یکی یکی مجدد چک کردم.خیالت راحت.بعد بهم میگه مامان واست ظهر چی درست کنم؟من مثل این دختر مظلوم ها میگم هر چی درست کردی ...بعد دوباره سوال میپرسه خب چی درست کنم میگم خوبه قیمه درست کنی ؟میگه اره همین کارو می کننم ظهر میبینمت مراقب خودت باش.مامان دوستدارم.

ظهر ساعت 1 حرکت می کنم و خودم رو به ترمینال میرسونم و با تاکسی های عبوری به سمت سروستون راهی میشم.از اونجا یک ساعت فاصله دارم و تو این مدت حتما کتاب الکترونیکی ظرافت جوجه تیغی می خونم.و خودم رو سرگرم می کنم.اره من عاشق مطالعه هستم.

مامان جانم الهی من دورت بگردم.دلم واست یه ذره شده. یه ذره میدونی چقدره؟؟... هستی چشم انتظاره که من برسم و تو این مدت تا میتونم حالش رو خوب کنم همیشه بهم میگه خاله میشه نصفت رو بزاری واسم و بری میگم خاله مگه میشهه؟مگه داریم؟؟با مهربونی بهم میگه اخه من دلم تنگ میشه ..تو این مدت واسم سوپرایز های قشنگی داشته.مامان از داشتن تو و بودن در کنار تو خدا رو شکر میکنم.عاشقتم.

امروز صبحونه تخم مرغ ابپز گذاشتم و یکه تکه نون سنگگ اگر چه دیروز اقای پیروزنیا واسم نون بربری گرفت یکم هم نون بربری دارم.راستی مامان سنتورم رو خوب زدم که اگر اومدم سروستون عقب نیفتم یه تغییری دادم استادم روعوض کردم تا کمی حس و حالم رو عوض بشه .بهرحال تمام کارهایم رو انجام دادم.

یادم رفت بهت بگم مامان جانم ...یادم رفت بگم من هر چی دارم از دعای تو دارم خدا تور واسم حفظ کنه.الهی امین.

مامانم ...نفسم...یه دنیا دوست دارم.پیش به سویت به قلبت به روحت پرواز میکنم....دوستدارم.

عصر چهار شنبه

ساعت ۵ نیم طاهره زنگ زد من خوابم برده بود ساعت ۶ که از خواب بیدار شدم زنگ زدم جواب نداد ربع ساعت بعد مجدد تماس گرفت گفت لاله موافقی بریم ساعت ۷ نیم بریم شهدا گفتم اره من یکم کارام جلو بندازم میام ساعت هفت و نیم روبرو شهدا بودیم واسم تعریف کرد که چند سال قبل از اینکه شهدای گمنام زرقان رو تو پارک دفن کنن خواب میبینم که مادر یکی از شهدای گمنامی که الان اسم و مشخصات معلوم شد به خوابش میاد و میگه مراقب بچه سید من باشید بعد از چند سال شهدا رو میارن خوابش تعبیر میشه و یکی از شهدا همون سید خواب طاهره بود.... وای کلی دعا کردم اما خدایا شکرت.الان تو راه خونه ام دارم میرسم.

مامان کلی دعا کردم ...از ته دلم.شهدا همیشه مراقب همه هستند هر وقت دلتنگ میشم میرم سر خاکشون.از هفتهای آینده هر عصر همون جا قرار گذاشتم که کتاب بخونم.

ملت عشق

قاعده هجدهم

تمام کائنات با همه لایه‌ها و با همه بغرنجی‌اش در درون انسان پنهان است. شیطان مخلوقی ترسناک نیست که بیرون از ما در پی فریب دادنمان باشد، بلکه صدایی است در درونِ خودمان. در خودت به دنبال شیطان بگرد، نه در بیرون و در دیگران. و فراموش نکن هر که نفسش را بشناسد، پروردگارش را شناخته است. انسانی که نه به دیگران، بلکه به خود بپردازد، سرانجام پاداشش شناخت آفریدگار است.

هجدهمین قاعده عشق شمس تبریزی سایت فندق

چهارشنبه ی من

از یکی از کوچه ها که هر بار رد میشم پیرزن خوشمزه ای دم در ورودی نشسته و بیشتر وقتا تنهاست اگر چه بعضی روزا یه دو تا پیرزن دیگه هم مهمونش هستند ...بهش که نزدیک میشگ ماسکم رو پایین می کشم و سلام گرمی بهش می کنم تا منو میبینه لبخند قشنگی رو لباش میاد که به من یه حال خوب میده دوسش دارم ...انگار یه باکس انرژی مثبت به من هدیه میده...خیلی دوست داشتنی هست اسمش نمیدونم اسم منم متقابلا نمیدونه اما سلام کردن جفتمون همو خوب میشناسن ...چقدر سلام کردن به این پیرمرد پیرزن ها رو دوس دارن ...بعد از سلام یه عالمه واسم دعا می کنه که منم، تو دلم کلی ذوق می کنم و قلبم طعم شیرینی به خودش می گیره ..تا سر کوچه که میرم همین طور بهم نگاه می کنه ...فرشته ی دوستداشتنی هست.میدونی احساس می کنم این لبخند این حس خوب این انرژی که به هم میدیم تا چند ساعت موندگاره...و هر روز سعی میکنم از اون کوچه یه بار رد بشم  خب باید یه جور انرژی دریافت کنم لازمه.مگه نه؟؟

مامانم همیشه حرف هایی قشنگی میزنه ..همیشه دوس دارم بشینم و حرف هاشو گوش بدم و بعد یادداشت کنم ...بهم میگه مامان همیشه تلاش کن حال بنده ها رو خوب کنی هر جور خودت میدونی ...بهم میگه روابط گرم تو دلم همه رو اروم میکنه حتی من...میگم مامان الهی من دورت بگردم...حالاکه به یادش هستم میبینم چقدر لبخند ها تو ذهن هر کسی تاثیر خوبی میزاره.

میدونی مامان...همیشه دوس دارم اگر یه جا هستم تو همون لحظه زندگی کنم حال همه رو خوب کنم...تو لحظه یه خاطره خوب بزارم یه خاطره خوب ثبت کنم و اینو تو به من بیشتر یاد دادی.مامانم با بزرگتر، کوچکتر و هم سن و سالهاش خیلی خوب رابطه برقرار می کنه و این ویژگی به منم منتقل شده.انگار یه ژن موروثی هست.

مامان جانم خیلی دوستدارم.

انشالله که همیشه حال دل همه خوب باشه تا می تونیم لحظه های ماندگار ثبت کنیم.پیش به سوی یه روز خوب.

 

ملت عشق

قاعده هفدهم

آلودگی اصلی نه در بیرون و در ظاهر، بلکه در درون و دل است. لکه ظاهری هر قدر هم بد به نظر بیاید، با شستن پاک می‌شود، با آب تمیز می‌شود. تنها کثافتی که با شستن پاک نمی‌شود حسد و خباثت باطنی است که قلب را مثل پیه در میان می‌گیرد.

هفدهمین قاعده عشق شمس تبریزی سایت فندق

اقای باکلاه و آقای بی کلاه

#بریده ای از کتاب آقای باکلاه و آقای بی کلاه نوشته ی شل سیلوراستالین

چقدر ؟چند؟

یک در قدیمی کهنه ، چند بار به هم میخورد؟

فرق می کند، تا شما چقدر آن را محکم به هم بزنید!

در یک قرص نان ، چند پاره وجود دارد؟

تا شما چقدر آن را کوچک ببرید!

در یک روز چقدر خوبی وجود دارد؟

همان اندازه که خوب زندگی می کنید!

در وجود یک دوست، چقدر محبت وجود دارد؟

همان قدر که شما به او محبت می کنید!

حال خوب من

یکی از لذت های دنیا اینه که گل های گلدونت رشد کنند بزرگ بشن ...خیلی خوبه وقتی یه گل که خودت کاشتی بزرگ شدنش رو ببینی ..امروز صبح افتاب از پشت بنچره به تمامگلدونام داشت صبح بخیر می گفت که من در حال آب دادن بهشون بودم .دیدم که بیشترشون بچه های کوچیک کردن وای که چقدر حالم خوب شد...تا پارسال هر ماه یکی رو اضافه میکردم یه گلدون به گل های خونه ام اما تو این سال جدید یا از وقتی اومدم تو این خونه کمتر ماهی یاد دارم که گلدون خریدم. امروز عصر بعد از کلاس سنتور و پیاده روی میزنم و میرم گلفروشی تا یه گلدون جدید بخرم...گل و کتاب دو تا از بهترین چیزهایی هست که خیلی بهم حس خوب میده .

ذوف و شوقم واسه سنتور کمی بیشتر شده بیشتر خودم رو به چالش می کشم بیشتر اون قطعه ها رو بیشتر گوش میدم و همین باعث شده کمی درکم نسبت به نت هایی که می نوازم بالا بره ...خدایا شکرت.

امروزکمی از خودم ناراحتم که گاهی نمی تونم حال رو زیر نقاب ببرم یا به قول بابام مردم داری کنم...این از بی سیاستی منه اما همیشه خاله شهلا میگه لاله یه چیزهایی که از حد گذشت دیگه عادی میشه اما به نظرم بعضی چیزا اگر عادی بشه دیگه زندگی هیچ جذابیتی نداره.احساس می کنم عادی شدن دروغ بزرگی هست که به خودمون میگیم.هیچی چیز عادی نمیشه فقط ما کمی قوی تر و صبور تر میشیم.همین به نظرم.

سگ کارخونه که اسمش قهوه ای هست خیلی بزرگ شده و قیافه ی ترسناکی پیدا کرده اما هنوزم وقتی میرم پیشش میاد رو پام میخوابه و خودش رو لوس می کنه خیلی جالبه که وقتی میاد تو ساختمون کامل اتاق منو میشناسه ...خیلی داشتن یه حیوان خانگی خوبه اما نگهداری اش واقعا سخته و توجه ای که باید بهش کنی واقعا سخته.

و در اخر شعار امروزم رو تو دفترم این گونه نوشتم...هیچ چیز در زندگی بی دلیل نیست به اتفاق ها، بزرگ تر از این که نگاه می مکنی، نگاه کن.شاید اتفاق بزرگ تری در راه باشد.پس بخند و محکم تر از همیشه قدم بردار.پیش به سوی یه زندگی خوب.

خدایا مرسی که در هر زمان هوای منو داری و منو هیچ وقت تنها نزاشتی ..خدایا شکرت که بنده هایی خوبی هر دوره در زندگی من جا میدهی .روز های خوب با تو همراه امروز من.

 

 

ملت عشق

قاعده شانزدهم

خدا بی‌نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می‌تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتا در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.

شانزدهمین قاعده از چهل قاعده عشق شمس

دلنوشته ی زندگی من

چقدر خوبه ندونی اما یکی از فاصله ی دور یا نزدیک واست دعا کنه...و این خیلی حالت رو دو چندان عالی می کنه.دلم تنگه

صبح جمعه خیلی زود از خواب بیدار شدم ...ساعت حدودا 7 نیم بود ...خیلی حالم بشاش و سر زنده بود...تمام خونه رو تمام ریخت و پاش ها رو جمع و جور کردم دو تا ملافه رو تو تشت انداختم اشپزخونه رو دستی روش کشیدم یخچال رو از برق کشیدم تا برفک هاش اب بشه ...جارو بر داشتم و کل خونه رو جاروبرقی کشیدم و بعد با جارو دستی یه بار دیگه تمیز ترش کردم ...یه صبحونه عالی خوردم و شروع به پختن ناهار واسه دیروز و امروزم کردم .باقله پلو با مرغ ...غذای خوشمزه ی که همیشه کنارش باید دوغ باشه.خستگی ناپذیر شده بودم ...انگار یکی واقعا واسم دعا کرده بود...خدایا شکرت.مرسی از اینکه همیشه منو دعا می کنی.

برفک های یخچال که اب شد همه رو با پارچه تمیز کردم و وسایل رو دوباره درونش قرار دادم.از اب مرغی که واسه ناهار گذاشته بودم و کمی با ربع گوجه طعم دارش کرده بودم یه مقدار عدس پخته داشتم به آب مرغ اضافه کردم  و عدسی خوشمزه ای درست کردم.از این کارا خیلی دوس دارم و واقعا سعی می کنم اصراف نکنم.

ناهارم رو که خوردم یکم خوابم برد واقعا خسته بودم بعد بیدار شدم و یه دمنوش جدیدی که خریدم رو تو قوری ریختم و کتاب چشمهایش اثر بزرگ علوی رو شروع به خوندن کردم از کتاب های هست که گذاشتنش زمین خیلی سخته دلت می خواد زود تمومش کنی.بعد شروع به تمرین سنتور کردم چهار مضراب شور ..واقعا پیشرفت خودم رو میدیدم و خداروشکر کردم.دوباره یه چایی دیگه واسه خودم ریختم و پادکست کتابگردی اپلیکیشن طاقچه رو گوش کردم رامین عضدی یه کتابخون قهار وبعد  کتاب ظرافت جوجه تیغی رو از اپلیکشن دانلود کردم.در حال گوش دادن به پادکست بودم که طاهره دوست قدیمی که  مهندس زمین شناسی هست  بهم زنگ زدم تهران زندگی میکنه و احساس کردم که نشونه ای از خداونده ازم یه سوال پرسید لاله تو سه سال گذشته چقدر پیشرفت کردی؟؟؟گفتم اون قدر که باید نه ...جای پیشرفت زیاد دارم.گفت لاله یه خاصیت خوب تهران اینه که تو رو هل میده به پیشرفت تو رو میکشوه جایی که باید باشی.همیشه برای رفتن به تهران یه ترس تو دلمه نمیدونم اما باید خودمو برای یه قدم بزرگ تر اماده کنم.

ساعت حدودا 9 بود که کتاب چشمهایش رو دوباره باز کردم و شروع به خوندن کردم وقتی گوشی رو چک کردم دیدیم ساعت 11 هست همش غرق کتاب بودم.تو کتاب تولستوی و مبل بنفش یه چیز خیلی خوب به من یاد داد که با کتاب ها می تونی به هر کجا سفر کنی و کتاب چشمهایش من کامل به دل قصه کشونده.

دوست داشتم باز بخونم اما فردا شنبه بود و من باید زود از خواب بیدار میشدم.چشمانم بسته ام و صبح زود چشمانم رو  باز کردم و شنبه اول هفته  یه روز خوب آغاز شد.خدایا شکرت.

خدایا شکرت.

 

ملت عشق

قاعده پانزدهم

خدا هر لحظه در حال کامل کردنِ ماست، چه از درون و چه از بیرون. هر کدام ما اثر هنریِ ناتمامی است. هر حادثه‌ای که تجربه می‌کنیم، هر مخاطره‌ای که پشت سر می‌گذاریم، برای رفع نواقصمان طرح‌ریزی شده است. پروردگار به کمبودهایمان جداگانه می‌پردازد، زیرا اثری که انسان نام دارد در پی کمال است.

قاعده 15 از چهل قاعده عشق شمس تبریزی

دل نوشته ی زندگی من

تو زندگی کم پیدا میشه که رفیقی مثل روز اول دوستت داشته باشه ...مثل روز اول ذوقت کنه ...کم پیدا میشه  که مثل روز اول واست وقت بزاره...اما من یه نفر رو تو زندگیم دارم که هر چی برمی گردم عقب با الان مقایسه می کنم بازم مثل روز اولش هست...بازم همون با همون حس با ههمون عشق با همون محبوبیت.

چقدر خوبه که ادم های خوب ،رفیق های خوب به موقع، سر وقت کنارت حاضر بشن.چشمات که باز می کنی بدونی که اون جلوتر از تو به دنبال حالت رفته و واسه یه داستان خوب میسازه.

یه چیز بگم ...!روز اول هیچ وقت فکر نمی کنی اون یه نفر کجای زندگیت قرار میگیره قبول؟ اما بعد از  مدت ها میفهمی  کل زندگیت رو گرفته و  همونی هست که یه عمر دنبالش گشتی ...ببین الان کنارت هست ..پس باید قدرش رو بیشتر از همیشه بدونی.و این اوج خوشبختی یه نفر هست.

ادما با گذشت زمان خیلی چیزا رو به تو نشون میدن...یه حرف هایی میزنه یه کارهایی می کنه که همون رو واسه خودت یه ستاره میزاری کنارش بینی دوباره تکرار میشه بعد میای میبینی که مثل امروز پر از ستاره شدی حتی بزرگتر ازستاره ای که نشون کرده بودی... و این خیلی قشنگه.

از یه جا به بعد دیگه نباید منتظر اثبات کردن باشی از یه جا به بعد همه چی تغییر می کنه.دیگه از نبودن ها از دوری ها گله نمی کنی دیگه مهم نیست باشه کنارت یا نباشه در هر دو صورت ایمان داری که همه جوره به فکر همید و این قشنگ ترین روزهات رو واست میسازه.و این دلت رو اروم می کنه که ببین من چه باشم چه نباشم کنارتم به فکرتم هر لحظه و هر ثانیه...خدایا شکرت.

رفیق نمیدونم چطور تشکر کنم نمیدونم...اما خوشحالم که هستی خوشحالم که دارمت.خوشحالم که میتونم ازت تشکر کنم و میتوانم با صدای بلند بگم دوستدارم.عاشقتم رفیق دیروز امروز و فرداهای من.

بمونی همیشه واسم.

 

 

ملت عشق

قاعده چهاردهم

به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو. بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو. نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود. از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد.

قاعده 14 از چهل قاعده عشق شمس تبریزی