شعر

هر کجا عشق آید و ساکن شود

هر چه ناممکن بود ، ممکن شود

#مولانا

عادات بد

یکی از عادات بد من ..خوردن قهوه یه شات صبح یه شات عصر ...می خوام میزان و سطح اش رو کم کنم حداقل یه هفته یک شات و یک هفته بدون قهوه ...

احساس می کنم بدنم به این مقدار بی پاسخ شده و دوس داره حجم بیشتری بهش برسه و فکر کنم این نشونه خوبی نیست...

شما حالا به من بگید قهوه مصرف می کنید ؟ اگر اره چه مقدار در روز؟؟؟؟

منتظر جواباتون هستم .

چه عاداتی دارید که دوس دارید کم کنید؟؟؟یا حذف کنید

من با تو

سلام سلام

صبح ها واسه من قشنگ ترین قسمت روز هست ....هر روز سعی میکنم که خدارو شکر کنم که فرصت دوباره زندگی به من داده.خدایا شکرت.

دیروز وقتی ناهار رو گرم کردم و با هم ناهار خوردیم بهم لذت داد چقدر حظ کردم...میدونی بودن کنار یکی که تو رو میفهمم همه چی لذت‌بخشه...

هر چی میگذره به حرف خاله نسرین خیلی میرسم که خدا منو تو رو واسه هم آفریده...خدایا مرسیییی

پادکست جافکری اپیزود جدیدی رو با حضور دایی بیرون داده در مورد احساسات هست پیشنهاد میکنم که گوش بدید.

پیش به سوی یه روز خوب

نقد کوتاه فیلم

رها کردن را یاد بگیر... فیلمِ "هیولایی صدا می زند" درباره پسری است که همزمان با چند چالش دست و پنجه نرم می کند. تقریبا هر شب در خواب یک کابوس تکراری را مدام می بیند. در مدرسه با چند نفر از همکلاسی هایش که او را اذیت می کنند درگیر است. پدر و مادرش طلاق گرفته‌اند و او از نبود پدر رنج میبرد. با مادربزرگش که زنی کنترل‌گر است مشکل دارد. و بزرگترین چالش او، سرطانِ مادرش است. او به شدت درونگرا است و در جهان درونی خودش غوطه ور است. به جای درس خواندن ترجیح می دهد که نقاشی کند. هم چنین او کمی خشم و ناراحتی از مادرش دارد،گویی که مادر کاری کرده است که پسر حاضر نیست ببخشد. در نزدیکی محل زندگی او درختی کهنسال و بزرگ وجود دارد. در شبی از شبها، آن درخت تبدیل به یک هیولایی عظیم الجثه می شود و به طرف او میاید. هیولا به پسربچه می گوید که من سه داستان برای تو تعریف می کنم و تو باید چهارمین داستان را تعریف کنی. چهارمین داستان، حقیقت توست. حقیقتی که پنهان می کنی! سه داستانی که هیولا برای او تعریف میکند حامل سه معنای بنیادین از رویدادهای زندگی است: معنای داستان اول این است که انسانها به طور مطلق نه بد هستند و نه خوب. آدمیان در میانه خوبی‌ها و بدی‌ها زندگی می کنند، بنابراین قضاوت کردن در مورد آنها بسیار سخت و مشکل است. معنای داستان دوم این است که باور، فوق العاده ارزشمند است. باور؛ نیمی از درمان و شفایِ زخم هاست. باور به آینده و افق پیشِ رو. معنای داستان سوم این است که بالاخره باید در جایی از زندگی محکم ایستاد و با آنچه ما را به چالش می کشد روبرو شد. زندگی از ما نامرئی بودن و منفعل بودن را نمی خواهد. در مدت زمانی که هیولا این سه داستان را برای پسربچه تعریف می کند، پسر کم کم یاد میگیرد که از انزوا و گوشه گیری بیرون بیاید. دیگر نامرئی نباشد. از خودش دفاع کند. پدرش را ببخشد و درک کند که او هم مثل سایر انسانها ترکیبی از خوبی‌ها و بدی‌هاست. جلوی کنترل‌گری مادربزرگش بایستد و بالاخره تصمیم بگیرد به زورگویی همکلاسی هایش پایان دهد. اما در آخر نوبت به بازگو کردنِ داستان خودش می رسد. کابوسِ تکراریِ هر شب او. درخت که در واقع نمادِ زندگی است از او می خواهد که آن چه را در کابوس‌های شبانه می‌بيند تعریف کند. او باید با چیزی که از آن فرار می کند روبرو شود. در انتها بعد از کش مکشی سخت و طاقت فرسا، پسر با آنچه تاکنون انکار می کرده است روبرو می شود: کابوس او، لحظه مرگ مادرش است. او دست مادرش را گرفته است و اجازه نمی دهد در پرتگاهی عمیق، سقوط کند و با فریاد از خواب بیدار می شود. اما در آخر آنچه آشکار می شود آنست که این پسربچه است که دست مادرش را رها میکند تا مادر سقوط کند. در سکانسی فوق العاده پسر اعتراف می کند که من در کابوسم اجازه می دهم که مادرم بمیرد چون نمی خواهم بیشتر از این رنج ببرد. من می گذارم تا او بمیرد. درست در لحظه ای که این حقیقت را بازگو می کند، خودِ پسر داخلِ پرتگاه سقوط می کند که در میانه راه، درخت (زندگی) او را نجات می دهد و اجازه نمی دهد به داخل پرتگاه پرتاب شود. فیلم به ما می گوید که راز داستان چهارم در رها کردن است. رها کردنِ آن چیزی که دیگر به ما تعلق ندارد. او برخلاف میل باطنی، مادر را رها می کند. این طور میشود که هم خودش هم مادرش آزاد می شوند. مادر از بند رنج آور بیماری و پسر از رنجِ نپذیرفتنِ آن چیزی که باید بپذیرد. مادر؛ نماد هر چیزی است که تاریخِ حضورِ آن در سفر زندگی ما به پایان رسیده است. مادر؛ نماد آن چیزی است که تعلق به آن، اجازه گام نهادن به منزل بعدی سفر را به ما نمی دهد. فیلم به ما می گوید که رها کردن، بخشی از داستان زندگی است. رها کردن و عبور کردن هرچند بسیار سخت و تلخ باشد اما می تواند ما را وارد ساحت نو و تازه‌ای از زندگی کند. پرسش اساسی این است که آیا حاضریم چیزی که دیگر متعلق به ما نیست و چسبیدن به آن ما را دچار خشم و عصبانیت می کند، رها کنیم تا چیزی را به دست آوریم که متعلق به ما و منتظر و مشتاق ماست؟ سکانس انتهایی فیلم تماشایی است.

دکتر منوچهر خادمی

من با تو

تصمیم داشتم یکم از گذشته بنویسم اما حرف قشنگ تو منو هل داد به همین زمان حال ...لاله بیا از نو بسازیم...من با تو ...و من دوباره انرژی گرفتم انگار دوباره زنده شدم.

وقتی قهوه رو نوش کردم...☕️😃بهم گفتی چشمات رو ببند و نیت کن و من نیت کردم و تو حافظ رو باز کردی و اینگونه حافظ حالمون رو خوب کرد ...

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن اباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلّی عبیرآمیز می‌آید شمالش

بشیراز آی و فیض روح قدسیبجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آنجاکه شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمستچه داری آگهی چونست حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزددلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا راکه دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

نکردی شکر ایّام وصالش

خلاصه ی کوتاه

پنچ ثانیه برای تغییر

این قانون یه بیشتر از 5 ثانیه طول نمی کشه و می تونه زندگیت رو عوض کنه یه قانون اسون و اثربخش که همه رو غافل گیر می کنه اگر این قانون رو یاد بگیری به تو اعتماد به نفس شجاعت بیشتر میده یاد میده بیشتر زندگی کنی و عشق بورزی کار کنی و حرف بزنی ..

این قانون به تو یاد میده که دست از تردید برداری و به خودت به ایده ها و توانایی هایت باور داشته باشی و زندگی شاد تری را برای تو شروع میکنه....

وقتی پای تغییر ، اهداف و رویا ها در میان باشد باید به خودتان اعتماد کنید این اعتماد با شنیدن غریزه تغییر و گرامی داشتن آن عمل شروع می شود ..

فردا صبح ساعت 6 ساعت زنگ زد و اول از همه احساس وحشت کردم تاریک بود سرد بود در بوستون زمستان بود و من نمی خواستم بیدار شوم که ایده احمقانه است بعد کاری کردم که هیچ وقت نکرده بودم : حسم را نادیده گرفتم فکر نکردم و کاری کردم که باید میکردم.

به جای فشردن دکمه تکرار شروع به شمارش کردم

1 2 3 4 5

و بعد بلند شدم و دقیقا در همین لحظه بود قانون 5 ثانیه را کشف کردم.

قانون 5 ثانیه

لحظه ای که غریزه ای برای دست زدن به اقدام در راستای هدفی دارید باید بگوید

1-2-3-4-5

و به شکل فیزیکی حرکت کنید و گرنه مغزتان مانع تان میشود.

روزمرگی من

سلام سلام...

دیروز وقتی با تو اومدم بیرون تازه فهمیدم که چقدر می تونم عاشق باشم...چقدر می تونم طعم عشق رو بچشم.....تازه فهمیدم زندگی یعنی چی...تازه معنای زندگی را حس کردم...چقدر حالم با تو خوبه ...چقدر همه چی قشنگه...میدونی از وقتی اومدی همه چی قشنگ شده ..مرسی

خدایا شکرت.

امروز می نویسم از تو از اینکه چقدر مرا یاری کردی مرا فهمیدی ...می نویسم و واسه داشتنت خداروشکر می کنم...

خدایا شکرت.

روزمرگی من

سلام سلام سلامممم

دیروز سرم خیلی درد می کرد اما چالش روز هفتم دوچرخه سواری ام رو انجام دادم...دوچرخه عجیب حالم رو خوب می کنه ...انگار پرواز می کنم...دقیقا حس یه پرنده رو دارم ...

یه اهنگ ملایم در حال پخشه و من خوشحالم که باز می نویسم...کم کم به نوشته هام وسعت میدم...بازم مرسی که همراه من هستید...ممنونم

فیلم های خوبی واسم نوشته بودید خوشحالم و من هم یک انیمیشن خوب به شما پیشنهاد میدم سه بار تا الان نگاه کردم ...

ربات وحشی حتما نگاه کنید و نظرتون رو واسم بنویسید.

با تشکر

لاله شفیعی

روزمرگی من

تا حالا شده اشتباه کرده باشی و خودتو رو توجیه کنی یعنی سرتو تو برف کنی و چشمت رو به روی همه چی ببندی ؟؟؟؟و یه باره به خودت بیای و ببنی چقدر حق با بقیه بوده ...ایا خودتو سرزنش می کنی؟؟؟

دقیقا تو همین سطح قرار گرفتم ...که چرااا؟؟؟من اشتباه کردم چرااا؟؟؟ خداروشکر میکنم که خدا خودش بهم کمک کرد و اشتباه هم رو واسه خودم یه کوچولو جبران کردم و ارامش رو به دلم منتقل کردم اما هنوز هم از خودم میپرسم چرااا لاله؟

انتخاب اشتباه مساوی با تلف کردن روزها، عقب افتادن کارا، دور شدن از خودم و چالش های زندگیم.

و امروز که مینویسم از خودم معذرت میخوام ...معذرت میخوام ...معذرت میخوام.

روزمرگی من

سلام ...

امروز 14 ابان ماه و من سرشار از انرژی ...خدایا شکرت

دیروز هم چالش دوچرخه سواری روز دوم هم به پایان رسوندم خدایا شکرت.

دیشب وقتی زمانم به پایان رسید یه گوشه نشستم و به مسیر زندگی ام تو این سال ها فکر کردم چقدر بالا و پایین داشتم اما بازم روز نو فرارسیده و من اماده تر از قبل ...خدایا شکرتتتت

روزمرگی من

دیروز صبح وقتی از سروستان حرکت کردم سوار کوییک سفید که راننده اش مردی میانسال بود شدم با سرعت زیاد رانندگی می کرد ...من عاشق سرعتم و سرعت زیاد حال منو خیلی خوب می کنه ..

وقتی رسیدم شیراز یکم دیر اسنب گیرم اومد ...

خیلی روز شلوغی بودم تمام کارام رو لیست کردم و اخر سر دو تا از کارام موند ...

مامانم فراموشش کرده بود ناهارم رو بزاره ... و من با اصرار عاطی رفتم واسه ناهار تا شب هی مامانم زنگ میزد..

عصر وقتی رسیدم زرقان یکم استراحت کردم و چالش دوچرخه سواری ام رو اغاز کردم به مدت 29 دقیقه رکاب زدن روز اول رو به اتمام رسوندم.

دلم واسه چالشام تنگ شده بود..

خدایا مرسی

روزمره روز دوم

امروز کارخونه سکوت سکوت بود...من کارامو یکی یکی جلو بردم هوا امسال خیلی قشنگ تر از هرساله ...پاییز امسال خوش درخشیده...

این روزا دلم یه سریال یا یه فیلم خوب هیجانی می خواد...چی پیشنهاد میدین؟؟؟

چند روز پیش فیلم ایرانی ابلق رو دیدم خیلی غمگین بود بعدش دوازدمین ردی رو دیدم انگیزه خوبی بهم داد اما الان به هیجان نیاز دارم...

روزمره ی من

سلام

امروز 9 ابان ماه و من پشت میزم در حال انجام دادن کارهای روزانه ...

نمیدونم چرا مثل قبل ذهنم چیزی واسه نوشتن نداره ...اما هر روز مینویسم میدونم که از دل یک سنگ جوانه خواهم زد...

برگشت دوباره

برگشت به نقطه ی اول یکم سخته ...اما گاهی برگشت به نقطه اول با سطح بالاتری می ارزه...

شکست خوردن سخته اما دوباره شروع کردن سخت تره...

و من اماده برای شروعی دوباره اما با شعار دیگری...

از دل سنگ جوانه زدن را ببین