نامه ای به دوست
نامه ای توسط دوست خوبم نرگس صمیمی به دوست دیگرم راضیه کلانتری
هنوز ان ژله های رنگ رنگی در اون زیر زمین سرد خوابگاه ۸ یادم نمیرود باران بود و من و تو همراه سلیمه ژله میخوردیم و میلرزیدیم چقد سخت میشود جلوی دلتنگی های دیوانه وارم رو بگیرم ،سه شنبه های بازارچه حافظیه و اون شوخی با سبزی فروشی که میگفت باقلا اعلا،باقلا بهبهان ،،خندیدی و گفتی اقا این دخترک بهبهانی را هم بگذار کنار باقلاهایت ،اون میگو پلوی تند و تیز من در تعطیلات تابستانی، کوه نوردی صبح جمعه در بالای دروازه شیراز با یه سبد وسیله وآش داغ شیرازی که لاله از کنار مغازه شاطر ممد خرید واخر سر وقتی خواستیم صبحانه بخوریم شدیم محفلی برای تیکه انداختن آن پسرکای شیرازی ،آن هات چاکلت در روز برفی در هتل چمران،و گذشت و گذشت و اکنون بعد از ۵ سالی که قول دادی همدیگر را در شیراز ببینیم و از دستاوردهایمان بگوییم ،چه دست اوردی نصیبمان شد ،تو دست اوردت بیماری بودکه که حالا بعداز چند مدت بهبودش به سختی پیش میرودو من هم در اینجا اینور در حال سرکله زدن با بچه های چموش،زندگی همیشه انچه خواستیم نشد،یادت هست همیشه میگفتم با این استرس ها و سختی ها باید قید مادر شدن را بزنیم و تو میخندیدی و میگفتی بله مادرانی روانی 😆 ، [ ] همه لحظه هایی که خیابان ارم را در باران طی میکردیم به خاطر می آورم ،اما اکنون با پاهای پر التهاب تو نه لذتی دارد و نه من سعی میکنم دلم تنگ ان پیاده روی ها میشوم، هنوز به دنبال بهانه میگردم که دیداری میسر شوداما افسوس ،شرایط تو خاص است و من نمتوانم خودخواه باشم،و تنها آرزوی من سلامتی توست.
عصر وقتی راضیه این نامه رو واسه من فرستادم اشک کل گونه هام رو خیس کرده بود انگار تمام روزها جلوی چشمای من مثل قایقی بر روی رودخانه ای گذشت ...
حس کردم دیگر رنگی از زندگی جلوی چشمانم پیدار شد....انشالله که حال تمام ورودی های ۹۳ دانشکده شیراز بخش شیمی معدنی خوب خوب باشه
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده