امروز خواب موندم ...حوصله ی بلند شدن از رختخواب رو نداشتم ...ساعت 7 با تماس ساجده بیدار شدم...با سرعت 200 کیلومتر بر نور ... اماده شدم..یعنی از این زودتر دیگه نداریم..بخاری ها رو کم کردم ناهار رو برداشتم صبحونه هم که نونو پنیر رو از قبل اماده شده گذاشتم تو کیفم و زدم بیرون.

دیشب کلاس سنتور داشتم درس اخر از کتاب فرامرز پایور رو داد و انشالله از هفته ی اینده به شرطی که این قسمت رو درست بزنم وارد کتاب جدید میشیم.

هوا خیلی سرد بود..دستام کامل یخ زده بود باید حتما یه مانتو زمستونه بگیرم...

میگن یه باره چشمات باز می کنی میبینی که پاییز اومده ...واقعا راس میگن...پاییز یه باره میاد ...با دلتنگی میاد ...با خرمالوی خوشمزه میاد...پاییز تو یه شب میاد...

الان که در حال تایپ نوشته ی ذهنم هستم اهنگ سه تار استاد محمدرضا لطفی در حال پخشه ...ارامش قشنگی رو دارم.خدایا شکرت.

امروز کتاب شجاعت در برهوت که قبلا خوندم دوباره شروع به خوندن کردم...کتابی هست که به تو در اوج تنهایی قدرت یاد میده..ایا به نظرت میشه تو تنهایی پر قدرت باشی؟؟؟

تعلق واقعی رو به خودت نسبت میده ..این که تو خودت هستی با خودت...#حتما پیشنهاد میدم بخونید.

دفترم پر از سکوت هست من و من هستم...خودم در کنار خودم.دستام سرد شده ..یه چای دیگه واسه خودم میریزم..و به صندلی ام لم میدم.پاهام انگار قندیل بسته شده ...لیوان چای رو بر میدارم و میرم میچسبم به بخاری ...بخاری گوشه ی دنجی هست که متعلق به منه...

کتاب شجاعت در برهوت ما رو از همرنگ شدن باجماعت منع میکنه ..این کتاب ذهنم رو پر کرده ...

بریده ای از کتاب 

تنها وقتی ازادید که درک کنید به هیچ جا وابسته نیستید.شما متعلق به هرجایی هستید،هزینه ی آن بالاست.پاداش عظیم است