تمام وسایلم رو تو کوله ریختم...همه رو یکی یکی چک کردم ..شارژ، کیف پولی، بیسکویت، کتاب، کرم...اره همه چی بود ...همین که خواستم از پله ها بیام پایین یادمافتاد که واسه صبحونه نون یادم رفته...برگشتم و یه تکه نون رو گذاشتم تو پلاستیک..از پله ها اومدم پایین ...از اینه جا کفشی یه نگاه به خودم کردم و از خونه زدم بیرون...سر کوچه یه درخت توت قشنگه که ترکیب رنگ های پاییزی زرد و نارنجی و سبز داره ...نزدیک درخت که شدم تمام برگ های زیر درخت رو یکی یکی زیر پام له  کردم ..این صدای له شدن برگها واسه من لذت زیادی داره...قدم زنان به سمت بیمارستان حرکت کردم وسط راه اقای پیروزنیا خودش رو به من رسوند.سوار ماشین شدم. صدای رادیو رو بلند کردم و سرم رو به سمت راست چرخوندم و به بیرون نگاه کردم ..صبح بخیر های هم استانی ها در حال پخش بود. ..گوشی رو از کیفم بیرون اوردم، پیام هر روز خاله مریم رو دیدم ...انگار به این پیام های صبح بخیر  عادت کردم...خاله هم موظف تر از همه هر روز به من انرژی میده ...تا رسیدم دفتر زنگ زدم ساجده ...چند دقیقه با هم صحبت کردیم اخرش گفتم یادت نره این انرژی رو به عاطفه بده ...عاطفی عکس یه گل قشنگ فرستاد که انرژی ساجده به من ...حالم خوب بود ...چقدر خوبه که تا می تونی حال خوب رو انتقال بدی ...چرخه این قدر می چرخه که به خودت میرسه...قبول داری؟

#هر روز یه نفر رو خوشحال کن و بهش تاکید کن که اونم یه نفر رو شاد کنه ...

#پیش به سوی موفقیت

#من میدانم که می توانم.