شنبه من
شنبه همیشه واسه من قشنگی های خودش رو داره ...با دوست های قدیمی خودم تماس گرفتم و واسه یه دور همی خوب دعوتشان گرفتم.رفیق خوبم هم خودش زنگ زد ساعت ۷ نیم زودتر از همه اونجا وایساده بود برادرزاده اش هم همراه خودش آورده بود ...این رفیق خوبم جز بهترین های زندگی منه امکان نداره من چیزی ازش بخوام و اون بهونه ای واسم بیاره تا دیدمش گفتی کجایی تووو چقدر دلم تنگ شده....احساس میکردم بغض دارم گفتم دیروز زنگ زدم نبودی گفت مامانی گفت واای زری کجایی تووو؟گفت دیوونه دلم منم واست تنگ شده بود و محکم همو بغل کردیم و منتظر موندیم تا بقیه هم اومدن از سر خیابان حافظ شروع به پیاده روی کردیم و ما دو تا جلوتر از بقیه حرکت کردیم کلی حرف زدیم احساس خوبی داشتم.زودار از بقیه رسیدیم پارک و یه عالمه خاطرات رو با هم مرور کردیم.این قدر حرف زدیم که انگار صدسال بود همو ندیده بودیم کلی ازم تشکر کرد که این برنامه رو تدارک دیدم.دست همو محکم گرفته بودیم و از بودن کنار هم لذت بردیم.بهش گفتم زری دیروز شدیدا دلم هوات کرده بود گفت دیروز با سمانه بیرون بودم اصلا متوجه نشدم.و محکم منو بغل کرد و گفت مرسی که هستی ...خدایا شکرت.رفیق خوبم مرسی که هستی ...
وقتی اومدم مامانم کلی خوشحال بود که دوستام و دیدم و گفت واسم تعریف کن چکار کردین ...مامانم میدونه که چقدر من رفیق های خوبی دارم و همیشه با از دوستام به بهترین نحو پذیرایی و تشکر میکنه.این دوستم همیشه مامان دوسش داره. مامانی خیلی دوستدارمممممم.راستی مامانی قرار شد شنبه با زهرا بیام شیراز ساعت ۶ حرکت میکنیم.
مامانی راستی ممنونم از بودنت که همیشه منو از آرامش وجودت آروم میکنی.بابت شام خوشمزه ات هم مرسی دست هات رو میبوسم و خدا رو شکر میکنم.
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده