بیان نا ممکن
عصر قرار گذاشته بودم که به دوستم تماس بگیرم اما هر چی زنگ زدم نبودش ...اخرین تماس مامانش جواب داد وااای که چقدر دلم تنگ شده بود اشکم ریز ریز میریخت اما به سختی جلوی اشکام گرفتم دوستم رفته بود بیرون نبودش...حتما خودش تماس میگیره...چقدر حرف دارم واسه گفتن اما پر از سکوتم.
مامانم خیلییی مهربونه آداب و اوصول خودش رو داره اما دلش از یه شیشه هم نازک تره اگر چیزی بشه صبوره اما اشکش سریع میاد.منم یه جورایی مثل خودشم دلم نازک و زودرنج...چکار کنم با این اخلاقم....؟
رفیق خوبم زنگ زدم نبودی مامانت جواب داد گفت رفتی بیرون...مراقب خودت باش.مامان میگه بگو یه وقت نیای این ورا....میگم بابا سرش شلوغه اما باور که نمیکنه...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 10:14 PM توسط لاله شفیعی سروستانی
|
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده