عصر پنچ شنبه
من رسیدم سروستان هوا خیلی گرم بود اما خوشبختانه زود ماشین گیرم اومد با اتوبوس اومدم.سر شهرداری پیاده شدم و اومدم خونه خورشت خورشت شیرین جون سوخته بود تا تونسته بود دارچین در ادویه جات بهش زده بود ..بهش میگم انگار حلوا میخورم میخنده میگه میدونم میدونم.
مامانی چقدر دلم تنگ شده....میگه منم دلم تنگ شده.
مامانی تو تمام زندگی منی ....مامانی هر لحظه دعات میکنم خداروشکر که دارمت.الهی من دورت بگردم.الهی من قربونت برم.....مامان....؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 4:24 PM توسط لاله شفیعی سروستانی
|
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده