آفتاب کل تخت رو گرفته خیلی گرمم شده صدای مامانم از داخل می شنوم لاله ، هستی بلند شید آفتاب اومده ..‌مریض می شید..اصلا جون نداشتم اما مجبورم که بیدار بشم.دیشب خیلی خواب دیدم ...خیلی خسته بودم ...نگاه ساعت کردم عقربه ها ساعت رو ۸ نیم نشان میدهند.چقدر خوابیدم ...هر روز ۵ نیم بیدار میشم و امروز ....وای ۸ نیم.

صبحونه واسه خودم و هستی نیمرو درست کردم هستی اینقدر با آرامش غذا میخوره که دلت میخواد همین جور بهش نگاه کنی و من اینقدر تند که نمی تونی درکش کنی 🤣🤣🤣.

واسه ناهار مامانی قراره که خورشت بادمجون درست کنه چقدر دست پخت شیرین جون  رو دوس دارم.کلا همه ی مامان ها با عشق غذا درس میکنند.

کتاب جدیدی رو انتخاب کردم قهوه ی سر آقای نویسنده نوشته روزبه معین تو یه مدت دست خیلی ها می دیدم و اون دفعه که رفتم کتابفروشی این کتاب هم انتخاب کردم.کتاب شازده کوچولو هم مجدد دیروز خوندم چقدر این کتاب با حجم کم بهم حس خوب میده ...همیشه وقتی به تهش میرسم اشکم می ریزه ....شما کتاب شازده کوچولو رو خوندید بهم نظرتان رو بگید.؟

مامانی الهی من دورت بگردم ....مامانی الهی من فدات بشم .