صبح بعد از 13 بدر کارخونه تعطیل بود و من با خیال راحت خوابیدم نزدیک های ساعت 9 بیدار شدم و با اجی زهره تماس گرفتم قرار شد ساعت 10 ربع خونه باشه تا بریم بیرون ...حدودای ساعت 10 نیم کامل حاضر شدیم و رفتیم خیابون..کارامون انجام دادیم و من ساعت 12 قدم زنان به ترمینال سروستون رسیدم...خیلی وقت بود روز های غیر تعطیل در شهر قدم نزده بودم خیابون ها شلوغ...ادم هایی که از دور هم میشناختم امروز از نزدیک هم نمیشناختم...

تارسیدم ماشین شروع به حرکت کرد نزدیکای ساعت 2 ربع، رسیدم زرقون؛ هوا بسیار گرم و منم خسته و کوفته یه کاسه ی کوچولو فالوده خوردم و خوابیدم ...عصر هم یه مقدار خرید واسه خونه انجام دادم و تا اخر شب کارهای انجام نداده اون هفته رو انجام دادم ...نوشتن برنامه ها منو از سردگمی رها می کنه.

ساعت 2 ربع صبح احساس کردم که یه چیزی رو دستم راه میره از خواب پریدم وای وای ....سوسک بود...وای خدا ...مگه خوابم برد از ترس خواب و بیدار بودم.

ماجراهایی دارم من...