چهارشنبه ی من
دیروز با کلی ذوق با کلی شور راهی شیراز شدم دروازه قران پیاده شدم و منتظر خط 74 در ایستگاه نشستم کتاب 1984 نوشته اورول را از کیفم بیرون اوردم و شروع به ادامه کتاب کردم هر چند دقیقه به خیابان نگاه می کردم که اتوبوس رسیده یا نه؟؟به ساجده زنگ زدم گفتم من تازه رسیدم ، بعد از حدودا 10 دقیقه منتظر ماندن خط واحد رسید و من سوار شدم در صندلی جلو یک جای خالی دیدم روبروی من دو بچه ی افغانی نشسته بودن که با عشق بیرون اتوبوس را نگاه می کردن...کتاب 1984 رمان کلاسیکی هست که هر روز یه مقدار مشخصی را می خوانم #پیشنهاد من برای سال جدید شما...
به ملاصدار که رسیدم تصمیم گرفتم برم به سمت مترو که یک باره مریم دوست قدیمی خودم رو دیدم و بعد از 10 دقیقه بچه ها هم رسیدن چقدر دلم واسشون تنگ شده بود اما هر دو حالشون مثل همیشه نبود پیاده به سمت باغ عفیف اباد حرکت کردم سر راه به پاساز ستاره رفتیم و به قول ساجده به دنبال دکمه ی مانتو دار گشتیم ....و از این کلمه چند دقیقه سیر خندیدم ...
بعد از کلی گشتن به پارک پشت باغ عفیف اباد رفتیم که اونجا پر بود از دختر و پسربچه هایی که متفاوت از دوره ی ما...این قدر اونجا چرخیدیم که به خیابان بعثت رسیدیم.و با خط 80 دوباره برگشتیم ملاصدار پایانه ی نمازی .
ساعت هشت نیم با بچه ها خداحافظی کردم و با مریم با خط 70 راهی ولی عصر شدیم ...تو راه کلی صحبت کردیم از دیدگاه خودمون از نگاه به زندگی به جامعه از کتاب های خونده شده و و و ...مریم منو تا ترمینال همراهی کرد و باز هم کلی صحبت کردیم ساعت حدودا 10 نیم بود که من رسیدم زرقون چون نه ماشین بود نه مسافر ...اخر کار پول تا مسافر رو حساب کردم و اومدم خونه ...خیلی خسته شده بود گوشیم رو تو شارژ زدم و به عکسایی که ساجده فرستاده بود نگاه می کردم...همه ی ادما در اوج شلوغی همیشه تنها هستند..این جمله از ذهنم گذشت و....
یه روز با کلی اتفاق به پایان رسید.
و امروز با اتفاق های جدید اغاز شد....
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده