شب قبل خواب عجیبی دیدم ..مهسا شاد و خندون وسط یه مجلس میرقصید و من هی اش میپرسیدم مهسا چقدر خوشکل شدی و مهسا فقط بهم لبخند میزد...صبح سریع با مامان مهسا تماس گرفتم گفتم خاله مهسا چطوره؟من دیشب خوابش دیدم حالش خیلی خوب بود. گفت خاله می خوام واسه اقا مهدی صبحونه ببرم دعا کن.

عصر حالم اصلا خوش نبود رفتم پیش لیلا تا کمی حالم خوب بهش...تا پروفایل مهسا رو چند بار خوندم....مهسا با همه ی ما وداع گفت...مات و مبهوت چند بار به لیلا گفتم ببین چی نوشته؟؟؟؟ای وای ای وای ای وای ....قلبم دیگه طاقت هیچ چیزی نداشت مگه میشه؟؟؟؟

من تمام انگیزه نوشتن از دست دادم و هنوز هم هیچ نوشته ای به ذهنم نمیرسه....

برای شادی دوستم مهسا نژادیان فر فاتحه ای بخوانید.یک هفته ی سخت رو پشت سر گذاشتم.

مهسا برای من یک دوست یک رفیق یک دخمل یک همراه یک همدم بود...هیچ حرفی نمی تونم بزنم ...

خدایا مهسا را به تو سپردم.میدانم هر کس پیش تو هست دیگر غصه و رنجی نداره.

مهسای من ،هیچ واژه ای کنار هم قرار نمیگیره تا من بتونم بگم..تو رفاقت را برای من تمام کردی.روحت شاد دختر قشنگم.