نمیدونم چرا این قدر عصبی و کلافه ام ...یه نفس عمیق می کشم.تا 10 میشمارم و اشکم رو می خورم...اخه چرااا؟؟؟

همیشه قوی نبودن به اشک ریختن نیست ...دلم خیلی زود میگیره ...نمیدونم چرا هیچی ارومم نمی کنه...صدای گوشی ام از داخل اشپزخونه میاد، بلند میشم و به سمت گوشی میرم...اع خاله شهلاست..

به چشمام که نگاه می کنه ...میگه چی شده؟؟؟لاله لاله؟؟نبینم این جوری اشکات ببینم...و من مثل یه بچه ی کوچولو لبام رو جمع می کنم و میزنم زیر گریه ...خاله مات و مبهوت نگام می کنه ...چی شده لاله جان حرف بزن ..تو که می دونی من نمی تونم اشکای تو رو ببینم ...خلاصه براش قضیه رو گفتم ..هنوز تو اتفاق مونده بود ...که گفت ..لاله اشکال نداره تو همیشه قوی هستی و این دل حساست که شبیه منه اشکای الانت رو به دنبال داره نگران نباش میگذره و یه روز از این لحظه ها می خندی .....نمی خواد این قدر خودت رو اذیت کنی ...از یکی از دوستاش میگه : لاله این قدر حالش بده که میگه کاش هیچی نداشتم اما سلامتی ام بر میگشت...سلامتی تو خیلی مهم هست ..و من همین طور به حرفاش گوش میدادم و سکوت بودمخاله صدام می کنه لاله؟ لاله حواست به من هست...گفتم اره خاله دارم فکر می کنم حق با تو هست سلامتی مهمتره ...(خاله ی من رفیق 15 ساله ی منه که می تونم بگم کنارش بزرگ شدم)..گوشی رو قطع می کنم ...دلم یه خورده اروم تر شد...صورتم رو اب میزنم و یه قهوه واسه خودم میزارم..به گلدونام نگاه می کنم و دعا می کنم که بتونم طاقت بیارم...

روزها می گذره و من دلم رو بیشتر به خدا میسپارم..خدا کنارمه...قهوه رو می خورم و همون گوشه کتابم را باز می کنم و شروع به خوندن می کنم..حس هیچی رو جز کتاب ندارم...کتاب پاستیل های بنفش که برای نوجوانان هست و خیلی  زود تو داستان غرق میشم...چشمام باز می کنم هوا تاریک شده ...

و من همین طور همون گوشه نشسته ام....

#خدایا دلش را و دلم را به تو می سپارم.