خلوت من
خب حالا چی درست کنم؟؟؟...این سوال من از خودم بود...خورشت بادمجون؟ نه ...برنج با مرغ؟نه دمی گوجه؟ نه گوجه ندارم که...خب چی ماکارونی خوبه؟؟؟ ارهههه این عالی هست.
خب دست به کار شدم سویا درون ظرف و مقداری اب جوش روی ان ریختم و پیاز رو نگین نگین سرخ کردم و ...یه ماکارونی خیلی خوشمزه درست کردم یه بشقاب کوچولو خوردم و بعد مانتو شلوار اداری ام شستم و سپس رفیق دلچسبم ...منظورم چای هست رو دم کردم و شروع به زدن سنتور کردم...چهار مضراب ترک رو کامل حفظ کردم و با سرعت کم شروع به نواختن کردم....وسط سازم یه باره دلم گرفت..بهم ریختم اما قول دادم که محکم باشم...اشکام رو پاک کردم و دوباره سازم رو تمرین کردم...خسته که شدم یکم دراز کشیدم و چشمام رو میبندم ..چند اه از دلم بیرون میاد اما چاره ای نیست ...
کتاب ظرافت رو برداشتم و ادامه دادم ...مانوئلا دوست رنه است که یک دختر پرتغالی از یک خانواده پر جمعیت که زود وارد مزر عه و خیلی زود ازدواج کرده...از سیاست هیچ سر در نمیاره اما روزهای سه شنبه و پنچ شنبه به ساختمان شماره ی هفت میاد و خانه ی این پولدار ها را تمیز می کند ..متسراح های گلدار خانه های این پولدار ها را که جای مشترک پولدار ها و فقیرهاست را برق می اندازد و گرد گیری را به بهترین نوع ممکن انجام میده ...شیرینی های خوشمزه ای رو درست می کند و از رنه مثل یه ملکه پذیرایی می کند....رنه از این که مانوئلا به کشورش برگردد احساس تنهایی می کند ...
به خودم گفتم که هر شب یه داستان بخونم ...کتاب رو می بندم و برای لحظه ای چشمام رار وی هم میزارم..نفس هام سنگین شدن...به ارومی به خودم میگم: چاره ای نداری ای دل کوچیک من...صبور باش. قلاب رو بر میدارم حلقه ی جادویی رو می بافم اما خوب نیست می شکافم دوباره دوباره دوباره ...انگار امشب قصد درست شدن نداره ..بلند میشم و مسواک رو بر میدارم و به ایینه نگاه می کنم ..چشمام در بی حال ترین صورت قرار داره..چراغ ها رو خاموش می کنم و می خوابم ..روز سنگینی رو پشت سر گذاشته ام...#خدایا شکرت.
#خدایا دلم ارامشی از جنس تو می خواهد...
#خدایا دلم را و دلش را به تو سپردم.
خلاصه و قسمت های جذاب و زیبای کتاب های خوانده شده