نگاهم به ساعت بود به خودم گفته بودم که باید ساعت یه ربع به پنچ از دفتر بیام بیرون برم سر جاده و برم شیراز که با عاطفه بریم سر خاک مهسا...اخه چهلم مهسا از راه رسید.هنوز هم باور نمیشه اما هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه صبر کنم.اما برنامه تغییر کرد ساعت 4 سوار ماشین همکارم شدم و به سمت شیراز حرکت کردیم.دلم گرفته بود اما همش به خودم می گفتم لاله به زیبایی خدا نگاه کن ببین چقدر خدا چیزهای قشنگی رو افریده ببین اون کوه رو ...او ابر نگاه کن چقدر شبیه اژده ها شده، وای از دور دانشکده کشاورژی رو مبینم دو ور جاده پر از درخت های افرا زیبا.خب دلم اروم میشه اما هنوز هم باید بیشتر با خودم حرف بزنم.سر بلوار نصر پیاده شدم و زنگ زدم به عاطفه ..عاطفه کجایی؟عاطفه: من تازه دارم میرم سمت پل ولی عصر .خب یاشه منم دارم میام. یه پراید سفید جلو پام ترمز کرد پرسیدم: اقا میرید ولی عصر؟راننده: اره سوار شید. وقتی رسیدم به پل ولی عصر از دو خیابون رد شدم و سمت فلکه مصدق حرکت کردم.خیلی هوا گرم بود روبرو دبیرستان دخترانه ساجده و عاطفه ایستاده بودن .ساجده باید میرفت خونه با هم کلی حرف زدیم و خداحافظی کردیم. منو عاطفه سوار تاکسی شدیدم و رفتیم گلزار...از گلزار شهدا رد شدیم.عاطفه گقت بریم سر خاک یه سید گفتم بابا بیا بشماریم گفت باشه و شش تا قبر میشماریم ...قبول؟ گفتم باشه.وااای ششمین قبر،  سر خاک سید حسن درستواره  ایستادیم.گفتم عاطفه باورم نمیشه..گفتی سید خدا سید هم واسمون انتخاب کرد.کمی دعا کردیم به سمت قطعه 55 رفتیم.همه جا رو صندلی گذاشته بودن مامان مهسا و اقوام همه بودن ...عمه اش که یه خورده مهسا شبیه اش بود به رسم ابادنی ها عزا داری می کردم...جیگرمون اتیش گرفته بود عاطفه از اولش گریه کرد تا اخرش...ساعت 6 نیم خداحافظی کردیم و دوباره برگشتیم سر خاک شهدا، عاطفه گفت دوباره بریم سر خاک سید حسن گفتم اره بریم اولش پیدا نمی کردیم..یه باره قبر شهید دوران رو دیدم گفتم عاطفه قبر شهید دوران هستا...گفت اره من تا اومدیم دیدم تو همین سمت رفتیم ...کلی گشتیم تا تو قطعه محمد رسول الله دیدیمش و کلی دعا کردیم.دلمون اروم شده بود با سرعت از دارالرحمه اومدیم بیرون و یه تاکسی گرفتیم و برگشتیم ولی عصر هر دو تشنه شده بودیم. و اومدیم یه لیوان تخم شربتی خریدیم و در حین خرید کلی عاطفه با فروشنده کل کل کرد و خندیدیم...و قدم زنان به سمت ترمینال حرکت کردیم اینقدر با هم حرف زدیم و موقع خداحافظی همو بغل کردیم و من سوار تاکسی زرقان شدم و هنوز هیچ مسافری نیومده بودم واسه همین عکسی از قبر مهسا گرفته بودم رو پست کردم.کم کم دو سه نفر اومدن و ماشین به سمت زرقان حرکت کرد.از کنار یه نیسون ابی رد شدیم که پشتش نوشته بود دهندونه ی حاج حسن برای شما، یه باره یه موتور که مثل اتوبوس سوار شده بودن از کنارمون گذشت...خیلی جالب بود ...چشمام رو بستم کل روز از جلو چشمام رد شد.....ساعت 8 نیم به زرقان رسیدم.خیلی خسته بودم تا رسیدم خونه خوابم برد و ساعت 11 بیدار شدم و یه لیوان اب خوردم و مجدد خوابم برد تا صبح ....

یه روز تو ، میتونه پر از خاطرات تلخ وشیرین هست اما تو باید تعیین کنی که چه معنایی باید ازش برداشت کنی.