هوای امروز هم بارونی...

صبح قبل از اینکه از خونه بخوام بیام بیرون به این فکر کردم که چتر بیارم یا نه؟بعد گفتم لاله این هوا مگه چتر میخواد..این هوا در سال زیاد تکرار نمیشه.

تا وارد دفترم که شدم ..حیاط نیروگاه که پر از برگ های زرد و نارنجی شده  بهم چشمک زد.....خدای من...چه منظره ی زیبایی...تا این صحنه رو دیدیم گوشیمو برداشتم از گوشه گوشه ی باغچه عکس گرفتم...این چهارمین پاییزی هست که من از این صحنه ها عکس میگیرم...خیلی زود گذشت.میتوانم بگم اصلا متوجه گذشت چهار سال نشدمچهارسال از خونه دور هستم و تنهایی رو با جون و دل بپذیرفتم.خدایا مرسی.

دیشب تا صبح صدای بارون تو گوشم بود بارها از خواب بیدار شدم و دوباره به خواب رفتم..یکم اتاقم سرد بود اما صبح تا دقیقه ی آخر خوابیدم.تو این هوای بنظرم بعد از قدم زدن، یه خواب خوب میچسبه..نه؟؟

این هفته هم دوباره موندگار شدم..همین جور پیش بره فکر کنم عید نورز بتونم برم خونه...تا امروز رکورد موندن رو زدم...اوایل که هر روز میرفتم مسافت برام مهم نبود...کم کم شد یه هفته، یک هفته شد دو هفته...و این روزا وارد هفته ششم شدم.امیدوارم که این روزا تموم بشه و همه ی ما دوباره به ارامش های قبل برگردیم ...گاهی قدر لحظه ها رو زمانی می تونی بفهمی که از دست داده باشی ...امیدوارم بعد از رفتن کرونا همه قدر با هم بودن ها قدر بغل کردن ها قدر دید و بازدید ها رو بیشتر بدون و هیچ کس تنهایی رو جز خدا درک نکنه...

دلم عجیب هوای خانه کرده...خدایا خودت مراقب همه ی بندگانت باش.

تو این روزا بیشتر از همه میتونم بگم لیلاست که هوای منو داره ...اگر لیلا نبود هیچ وقت این قدر تحمل دلتنگی رو نداشتم...خدایا خودت مراقبش باش.تو شهر غریب گاهی یه نفر جای تمام نداشته هایت رو پر می کند.

لیلا جان گاهی فکر می کنم سالهاست که با تو اشنا هستم.خدایا به این هوای زیبا به این روز زیبا قسمت میدهم که یاری اش کن...الهی آمین.