اولین بارون پاییزی...مبارک باد

امروز صبح هوا ابری ابری...پیاده یه مسیر طولانی تر از هر روز طی کردم...بوی بارون میومد بوی زندگی...تا رسیدم تو دفترم ..بارون شروع به باریدن کرد...چه هوای زیبایی...همیشه زیر بارون راه رفتن رو دوس دارم.

یادش بخیر همیشه با یکی از دوستام به نام راضیه کلانتری  میزدیم از خوابگاه بیرون و میرفتیم باغ ارم...سرتا پامون خیس خیس میشد...بعدم هم میرفتیم بابا بستنی و دو تا بستنی قیفی میگرفتیم تا پاراک ازادی سرخوشانه رقص کنان می رفتیم....دلم تنگ شد یهویی انگار دیروز بود.میدونی اصلا بارون پاییزی کنارت باید یکی باشه،یکی که هواتو داشته باشه..کسی که کنارش دلت گرم باشه حتی اگر تمام تنت خیس بشه..و این حس رو فقط در کنار کسانی میتوانی تجربه کنی که تو رو بیشتر از خودشون دوس دارن و بالعکس.

پنچره ی اتاقم کاملا باز هست و من انگار این ادمایی که بارون ندیدین بارون رو نگاه می کنم و هی تند تند نفس عمیق می کشم...و هر ثانیه سرم به اسمونه و میگم..خدایا، اوسا کریم مرسییی...اوسا کریم...دوست دارم.حال خوب یعنی همین.

واقعا دوست دارم تو این هوا قدم بزنم و هر لحظه خدا روشکر کنم.چایی کم رنگی را در فنجان کوچکی برای خودم میریزم و به سمت پنچره ی اتاق میروم...بدون هیچ معطلی از اتاقم بیرون میروم و زیر بارون می ایستم..خدایا شکرت...دلم خیلی حس خوبی داره...دلم مثل این هوای پر از اکیسژن شده.

به دوستم میگم:

لیلا گاهی مهم نیست که چقدر کنار هم هستیم مهم نیست چقدر میگذره اما مهم هست که کنار هم چقدر به یکدیگر کمک کردیم...مهم هست که چقدر واسه لبخند هم تلاش کردیم... به نظرم حسی که به هم داریم..حسی که ما رو همیشه تشویق به زندگی کردن می کنه از همه چی مهم تره...گاهی بعضی ها تو زمان کمتر تو رو انچنان به هدفت نزدیک می کنند که قدیمی ترین ادم های زندگیت هم هنوز نتوستن...و این برای من خیلی خیلی مقدسه..خدایا شکرت.

هوا رو به سلامتی تو در ریه هایم فرو میبرم و نفس عمیقی میکشم و چنان مست میشوم که یادم میرود الان کجایم و چکار می میکنم...این سرخوشی ها کم نیستن...خدایا شکرت.

 

«و اُفوِّضُ أمری إلَی الله إنّ الله بصیرٌ بالعباد»